تبليغاتX
ننگستان

یادگیری یک زبان جدید از روی کتاب و در یک کشوری که این زبان اصلا به طور رسمی صحبت نمیشه، یکی از سخت ترین کارهای ممکنه. مگر اینکه شما با استفاده از منابع بومی (Native) اون زبان اقدام به یادگیری کنید. برای صحبت کردن و نوشتن حتما باید به مکالمه های اوریجینال اون زبان گوش بدید و برای خوندن حتما از منابعی که یک نیتیو نوشته استفاده کنید تا هم بتونین خوب صحبت کنید و حروف و کلمات و جمله ها رو شبیه تر به واقعیت ادا کنید و هم خوبتر بخونید.

اما آیا با این حجم لغات و اصطلاحات جدیدی که همه روزه به زبان اصافه میشود هم میشه باز به کتابها و فایلهای صوتی همراه استناد کرد و ادعا کرد که میتوان همانند بومی های اون زبان(Native-Like) صحبت کرد؟ به این مشکلاتو نارسائی ها، بین المللی بودن زبان انگلیسی رو با حجم وسیع و روزافزون افزایش واژگان و اصطلاحات، اضافه کنید.

يكی از سایتهایی که بUrban Dictionaryواسطه اون میتونید زبان انگلیسی و اصطلاحات پرکاربرد اون رو به طوری که در حال حاضر بین نیتیوهای آمریکایی صحبت میشه یاد بگیرین سایت Urban Dictionary هستش. این سایت که توسط کاربران و سخنوران این زبان به روز میشه روزانه اصطلاحاتی رو که صحبت میشه رو به همراه معانی و حتی در برخی موارد با تصویر نشان داده و به توضیح و کاربردهای اون میپردازه. اصطلاحاتی که معنای اونها رو توی هیچ دیکشنری آکادمیک یا عامیانه (Slang) پیدا نخواهید کرد.

شما به عنوان یک سخنور زبان انگلیسی یا حتی یک زبان آموز میتوانید به درج مطلب و ارائه تعریف و مثال درباره آن بپردازید. به تناسب نزدیکی یا دوری از معنی و کاربرد اون اصطلاح به آن رای منفی یا مثبت (Thumb Up، Thumb Down) داده خواهد شد. اصطلاحاتی که شما در این سایت با آن مواجه میشید از مزایای بسیار زیادی برخورداره که به چند مورد اشاره میکنم:

1- اصطلاح تازه متولد شده در زبان انگلیسی و برخی اوقات مختص یک منطقه

مثال:
Power Outage Baby

2- معنای ضمنی کلمات که کاملا متفاوت از تعاریف مندرج در دیکشنری است.

مثال:
Quarter

3- ترکیبهای کاربردی که مختص نیتیوهاست.

مثال:
I'll Pencil You In

4- معانی دیگر تعریف شده در گفتگوهای روزمره و البته گاها بی ادبانه

مثال:
Airbags

5- گاهی وقتها حتی میتوانید دیدگاههای مختلف درباره شخصیتهای معروف جهان رو مرور کنید.

مثال1:
Mahmoud Ahmadinejad

مثال2: George W Bush

و اما در هر جای جهان که باشیم نام ایران و ایرانی میدرخشد. به برخی از کلمات فارسی و ایرانی و تعاریف و تعابیر مندرج عنایت بفرمایید:

Iran
Iranian
Tehran
Tehrani
Persian
Ahmadinejad

البته همه اطلاعات فوق الذکر نمیتونند مورد استناد باشند و بعضا اطلاعات به طور مغرضانه تحریف میشن. اما من شخصا ترجیح میدم به عنوان یک معلم زبان انگلیسی حداکثر تلاشم رو در یادگیری اصطلاحات ناب انگلیسی و تعریف شده برای نیتیوها رو یاد بگیرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 13:4  توسط شهروند  | 

تنها بازمانده يك كشتي شكسته به جزيره خالي از سكنه اي افتاد. او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند ولي كسي نمي آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيانبار محافظت كند و دارايي هاي اندكش را در آن نگه دارد. اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان مي رود. متاسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده بود و همه چيز از دست رفته بود.از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد و فرياد زد: "خدايا چطور راضي شدي با من چنين كاري كني؟" صبح روز بعد با صداي بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد. كشتي اي آمده بود نجاتش دهد. مرد خسته از نجات دهنده گانش پرسيد: شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟ آنها جواب دادن: ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شدي. منبع: وبلاگ طولانی ترین شب http://a30yab.blogfa.com/post-50.aspx
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 17:19  توسط شهروند  | 

فـراق دوسـتانش بـاد و یـاران
که ما را دور کرد از دوستداران
دلـم در بنـد  تنـهایی بفـرسـود
چـو بلبل در قفـس روز بهـاران
هـلاک ما چنان مهـمل گـرفـتند
کـه قتل مـور در پای  ســواران
به‌خیل هر که می‌آیم به‌زنهار
نمی‌بینـم به‌جـز زنهارخواران
نـدانسـتم کـه در پایان صـحبت
چنیـن  باشـد وفای حـق گـزاران
به‌گنـج  شـایگان افتـاده بـودم
ندانسـتم  که  بـر گنـجنـد  مـاران
دلا گــر دوسـتی داری، به‌ناچار
ببایـد بُــردنت جـور هـــزاران
خـلاف شـرط یارانسـت ســعدی
کــه بـرگـردنـد روز تیـر باران
چه خوش باشد سری در پای یاری
به‌اخلاص و ارادت  جان سپار

__سعدی
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:35  توسط شهروند  | 

سال جدید رو به همه تبریک میگم. امیدوارم سرآغاز تغییر و تحولاتی بهتر در زندگی همه باشه.
من سال نو رو با تغییراتی در زندگی آغاز کردم. اولین و بزرگترین تغییرم رو با تغییر شغلم شروع کردم. از شغلم توی شرکت قبلی استعفا دادم. قراردادم توی سال قبل تموم شد. دیگه قرارداد نبستم. از شرکتی که قبلا توش مشغول فعالیت بودم باهام تماس گرفتند و خواستند که با همون حقوق و مزایا برگردم سر همون کار. با روزی 6 ساعت کار و در نزدیکترین محل. همکاران هم همگی باب میل همه. برخورد انسانی و متشخصانه. نگرانی از کلاسهای دانشگاه رو هم ندارم. امیدوارم سرآغاز کامیابی باشه.
برای امسال نقشه های زیادی دارم. تو فکر چند تا سایت جدیدم که بتونم ازشون درآمدزایی کنم. سایت اول تقریبا آماده ست که تا 15 روز دیگه رونمایی میشه. تو فکرم کلی طرح دارم تا شاید بتونم از پس شهریه های دانشگاه آزاد بربیام. چشم اندازم برای امسال خیلی زیاده. آخرینش مدرک کارشناسی زبان هستش. اولش هم بعد از شغل جدید آماده شدن سایت هستش.
امیدوارم امسال برای همه شما سالی پر برکت همراه با خوبی و خوشی و سلامتی در کنار خانواده باشه.
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 11:2  توسط شهروند  | 

مدیریت کارای منابع انسانی یکی از راه های دستیابی به موفقیت در افزایش بهره وری و راندمان کاره. این که میگم مدیریت منابع انسانی به جهت استفاده صحیح و کارای فرد متخصص در امور مربوط به خودش رو میگم. اگر کسی و اقعا تخصص انجام کاری در فراخور قابلیت ها و توانایی خودش رو نداشته باشه بدون شک در اون کار محکوم به شکست خواهد بود.

بیشتر از سه ماه میشه که در این شرکت (یا کارخونه) مشغول فعالیتم. اولین سمتی که به من پیشنهاد شد "مدیر فروش خارجه و امور مربوط به کامپیوتر و شبکه" بود. با همین تفکر، فاصله ۷ کیلومتری منزل تا شركت رو قبول كردم و اين مسئوليت رو عهده دار شدم. تقريبا يك ماهي با همين پست مشغول فعاليت شدم. به تلفن ها و ايميل هاي كشور هاي مختلف جواب ميدادم و با اونها جهت انجام واردات، مذاكره ميكردم. كار زياد سختي نبود. اما كم كم به خاطر نبود منشي و نيروي مناسب انجام كار، مجبور شدم به تلفن هاي ديگه هم جواب بدم و كارهاي ديگه اي مثل ارسال و دريافت فكس، تايپ نامه، هماهنگي كانتينر و كاميون، آموزش زبان و كامپوتر، كمك به بارگيري و... هم انجام بدم. آخرين شاهكار و سمت پيشنهادي در كنار همه اين كارها مسئوليت انبار هاي شركت هستش. يعني انبارداري. كاري كه اصلا هيچ پيش زمينه و تجربه اي در موردش نداشته و ندارم. اما چه بايد كرد. فعلا از سر اجبار و البته اكراه قبول كردم بشم انباردار شركت و آمار همه اجناس و اقلام شركت رو در اختيار داشته باشم. مني كه براي يك جمع و تفريق ساده بايد دنبال ماشين حساب باشم و بدون اون حتما مرتكب اشتباه خواهم شد، حالا بايد ريز محاسبات مربوط به ورود و خروج و تحويل رو زير نظر داشته باشم تا مبادا مثلا آْمار يك عدد پيچ از بين يكصد هزار پيج جابجا بشه.

از اونجايي كه دوست هم ندارم كار محول شده رو سرسري بگيرم و حداقل بتونم همه توانم رو در انجام صحيح كارهاي محوله به نحو احسن به كار بگيرم، كتابي رو خريدم تا هميشه بتونه منو تو امور انبارداري و كارپردازي كمكم كنه. چاره اي نيست. البته خب بد هم نيست. يواش يواش داشتم پويايي خودم رو از دست ميدادم. چون تنها چيزهايي كه تصور بودن منبع درآمد براي من بودند زبان انگليسي و علوم كامپيوتري و برنامه نويسي بودند كه البته ديگه با اين همه مشغله حتي از درس خوندن هم ميمونم. كاش يك روز ۴۸ ساعت بود تا آدم ميتونست به همه اين ها برسه و باز فرصت مطالعه داشته باشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 9:16  توسط شهروند  | 

حدود دو ماه و بیست روزی میشه که توی این شرکت جدید مشغول کارم. خیلی وقت بود اینهمه استرس نداشتم. کار کردن توی شرکتی که همش استرس و فشار باشه رو اصلا تجربه نداشتم. همیشه از جاهایی که حداقل تنش رو داشته باشه استقبال میکردم. همیشه دوست دارم تو محیط های خلوت وقتم رو بگذرونم و کار کنم. هي مطالعه کنم. اما اینجا دقیقا برعکس اون چیزی هست که همیشه فکرش رو میکردم.

جایی که کار میکنم یک شرکت تولید قطعات خودرو مثل سپر پرشیا، انواع پژو، سمند و این جور ماشین های توی ایران هستش. دو سه تا کارگاه بزرگ هم داره که شب و روز تولید میکنند. مسئولیت من پشتیبانی از شبکه و مدیر فروش خارجی هست. با کشورهایی مثل آلمان، ايتاليا، چين، اسپانيا، تايوان و ... كار ميكنيم و مواد اوليه و گاهاً قطعات مورد نياز رو سفارش ميديم. امروز که بر حسب وظیفه رفته بودم از یکی از کارگر هاي توي سوله ليست اجناس بارگيري شده رو به همراه شماره باركدها تحويل بگيرم، با ديدن يك صحنه دلم خيلي سوخت.

آقايي كه مسئول نوشتن شماره باركد هر محصول بود رو صدا زدم و از او خواستم تا آنها را تحويل من بدهد. وقتي كه با من به كارگاه خودش رفت كاغذها رو از گوشه اي درآورد و با چهره اي مستعصل نشونم داد. چون مرتب ننوشته بود از ترس توبيخ شدن چهره درمانده به خود گرفته و در ميان هر كلمه اش نامم را به نشانه احترام صدا ميزد و توضيح ميداد كه چرا اين اتفاق پيش آمده. چيزي كه باعث ناراحتي ام بود مواجه شدن با چنين شرايطي نبود. اين كه ميدانستم اين فرد مدرك ليسانس ادبيات دارد و حالا و بعد از ۱۶ سال درس خواندن به جاي كار كردن در شرايطي در خور تحصيلات، مجبور بود در كارگاهي كارگري كند و به آدمي مثل من كه هم از نظر سن و هم از نظر تحصيلات در سطح پائين تري است "بله آقا" بگويد. از خودم شرمم ميشود وقتي به داخل كارگاه ميروم و با كارگرهاي ساده لوحي مواجه ميشوم كه تنها به واسطه لباس و محل كار مجبورند به آدم سلام بدهند و آدم را آقا خطاب كنند در صورتي كه مطمئنم درصد بهره وري آنها به مراتب بيشتر از من است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 17:21  توسط شهروند  | 

دوماهي ميشه اينجا ننوشتم. خيلي دلم واسه نوشتن تنگ شده. اما اصلا وقتش پيش نميومد. توي اين مدتي كه نمينوشتم خيلي اتفاقا برام افتاد. يه سري تغيير و تحولات كه هر كدوم ماجراي خاص خودش رو داره.

بالاخره بعد از سه سال و 8 ماه نامزدي، خدا خواست و شرايط جور شد و تصميم گرفتيم جشن ازدواج بگيريم. اين هفته جمعه، 7 دي ماه هم مراسم ازدواجمونه. ديگه ما هم عيالوار شديم رفت.

اين چند وقته به معناي واقعي فرصت سر خواروندن نداشتن كاملا پي بردم. آخر آخرهاي ترمه و امتحانات پايان ترم دانش آموزها، با درس هاي دانشگاه، كار و مشكلات وقتگير مربوط به خودش كلي انرژي و وقت ازم ميگيره. فقط دنبال يه چند روز تعطيلي رسمي و پشت سر همم تا يه دلي از عزا در بيارم و استراحتي بكنم.

تقريبا دو هفته اي ميشه كه از شغل قبليم بيرون اومدم و يه كار ديگه رو تو يه شركت ديگه شروع كردم. خيلي تجربه شيرينيه. هم درسه واسم هم كار. عنوان كارم "مسئول مكاتبات و مكالمات بازار اروپاو خاور دور" هستش. اما باز طبق روال همه جا ميشم آچار فرانسه كارهاي كامپوتري كه همين امروز به طراحي سایت شركت تغيير پيدا كرد. خلاصه خدا باز مثل هميشه همه چي رو جور كرد تا بتونيم به زندگيمون سر و ساموني بديم و به اميد خدا شروع كنيم.

راستي شما هم اگه خواستيم ميتونين واسه عروسي تشريف بيارين. به ديده منت.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 17:42  توسط شهروند  |