تبليغاتX
ننگستان

خیر سرمون ADSL داریم. من نه ها. شرکتی که توش کار میکنم. در روز حدودا 6 ساعتی با ای دی اس ال کانکتم. کانکت که چه عرض کنم. مردم کانکت میشن، هر از گاهی تو روز یا حتی هفته با اشکالی مواجه میشن و دیسکانکت میشن. برای من برعکسه. من همش مشکل دیسکانکت شدن رو دارم، هر از گاهی هم ااای یه کانکتی میشم. هر روز یه مشکل. هر روز صبح که میام کارم رو شروع کنم باید اولش یه خورده حرص بخورم و کلنجار برم تا بعدش شروع کنم. دیروز 4 ساعت اینترنت نداشتم. کلی از کارم عقب موندم. زنگ زدم به شرکت.

دیروز :

- "الو سلام علیکم. شرکت آسیا تک؟"

-"بفرمایید!"

-"خانوم اینترنت مشکل داره؟ من نمیتونم کانکت شم؟"

-"حدودا دو ساعت قطع خواهد بود. از تهران مهندس اومده. دارن روی خطوط کار میکنن. قراره به پهنای باندتون اضافه بشه." (این دقیقا همون جمله ایه که هر وقت مشکل اینچنینی داریم، بهم میگن. تهرانش واسه کلاس کار، افزایش پهنای باند برای شیره مالیدن.)

-"باشه پس حتما تا دو ساعت دیگه مشکل برطرف میشه؟"

-"بله مطمئن باشید."

و دو ساعت دیگه ساعت دقیقا میشه 12:30 دقیقه و من تا اون موقع باید کارم رو تحویل داده باشم. امروز کارم عقب افتاد. بالاخره حول و حوش 12 مشکل رفع شد. نیم ساعتی کانکت شدیم و دوباره روز از نو روزی از نو. دیگه کفرم دراومده بود. دوباره زنگ زدم و دوباره همون جواب مسخره.

-"تو مخابرات دارن تجهیزات جدید نصب میکنن." 

و اما امروز :

ضمن اینکه سرعت اینترنت تغییر چندانی نداشته و شاید بدتر هم شده، اینبار فیل تر ینگ از نوع جدیدتر اعمال شده. بله تجهیزات مهندسان تهرانی در مخابرات کار خودش را کرده. مزایای این تجهیزات :

نوع جدیدی از فیل تر ینگ با اختلالاتی در خود صفحه مربوطه "مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکانپذیر نمیباشد".

پیغام مشابه "Network Error" و "Server Busy" برای اکثر سایتهایی که تا به دیروز مشکلی نداشتند. مثل Guardian, New York Times, Washington Post و حتی جیمیل گوگل و چندین و چند سایت که همگی بدون مشکل بودند.

Network Error

 

دیگه آدرس سایت فیلتر شده رو هم نمیده و به یه آدرس نامعلوم میبره. این یعنی کار دوبرابر. یعنی باید بشینی حواست رو جمع کنی به آدرسی که روش کلیک میکنی. چون اگه آدرسش رو یادت نباشه دوباره باید بری بگردی پیدا کنی و بنویسی تو فیل تر شکنت.

دسترسی به این سایت امکانپذیر نمی باشد!

بازم با شرکت تماس گرفتم. هنوزم دارن تجهیزات نصب میکنن. خدا به دادمون برسه. من که دیگه کلافه ام. اعصاب برام نمونده امروز.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 9:38  توسط شهروند  | 

خدا به دادم برسه. آخه وقت قحطی بوده که حالا این موقع حساس امتحانات بشینی بازی کنی؟ اونم نه یک ساعت،Chicken Invaders, The Game نه دو ساعت، نه سه ساعت، شب و روزم شده بازی بازی بازی. از وقتی با این بازی آشنا شدم همش پای کامپیوتر دارم بازی می کنم. معتاد شدم. مردم یا بهتر بگم، بازی خورها، وقتی می گن معتاد یه بازی شدم حتما اون بازی یا توش خون و خونریزی و کشت و کشتاره یا این که لااقل یه حالت جنایی، سری، پلیسی چیزی داره، ضمن اینکه کمتر از دو تا سی دی هم شاید ظرفیت نداشته باشه. اما بازی های که اصولا من عاشق و معتادشون میشم نه از جنس اولی هستن نه دومی. همه بازیهای کوچولو موچولو و نرم، بدون یک ذره خونریزی. یادمه پیارسال معتاد ماریو شده بودم. بازی محبوب دوران نوجوانی. همه جور بازیش رو بلد بودم. دو سال پیش که این بازی رو دانلود کردم، یه جوی استیک هم خریدیم بعد از کلی مکافات بالاخره تا آخرش رفتیم. پارسال هم یه بازی فلش رو معتاد شدم که گلدماینر نام داشت. کلی وقت میذاشتم براش. حالا هم که بازی ۱۱۰ مرحله ای "Chicken Invaders" که نه تنها من رو چسبونده به کامپیوتر بلکه همه همکاران و دوستان رو هم نمیذاره کارشون رو بکنن و همش بازی میکنن. ما اسمش رو گذاشتیم جوجه. امروز یه ۳-۴ ساعتی بازی کردم. خیلی بازی جالبیه. یه صفحه هم درس نخوندم. خیر سرم دارم کارشناسی می خونم. هفته بعد سخت ترین امتحانمه، نشستم بازی میکنم. اگه شما هم امتحان دارین یا کاری دستتونه که حتما باید زود انجامش بدین توصیه میکنم اسمش رو هم نشنیده بگیرین. اما اگه بیکارین یا دلتون واسه یه بازی توپ و سرگرم کننده تنگ شده و حوصله خون و خونریزی رو هم ندارین، حتما این بازی رو با حجم خیلی کم و محیط آرام دانلود کنین.

بازی "Chicken Invaders"

لینک دانلود : بازی   حجم : 3.۷۸ MB
لینک دانلود : کرک

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 0:25  توسط شهروند  | 

این قالب همون قالب قبلیه، یه کم رنگ و روش رو عوض کردم. اون چشم سمت چپ بالا در قسمت هدر مال خودمه. حدودا ۴ سال پیش با هندیکم کپچر کردم. این عکس سمت چپتون هم مال خودمه. یعنی خودمم. پارسال یا پیارسال با اسکنر گرفتمش. یه اسکنر معمولی. سرم رو بردم روش و درش رو نیمه باز گذاشتم. نتیجه اش اینی شد که میبینین. دوستان پیشنهاد در قندون رو میدادن واسه ترسوندن بچه ها، ولی خب قسمت شد بزنمش اینجا.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 23:37  توسط شهروند  | 

همین الان فیلم "مهمان" رو دیدم. با این که محتوای همچنان تکراری داشت اما بعد از مدتها باعث شد یه خنده اساسی بکنم. امروز روز دوم تعطیلات بود. برای من که جمعه با روزهای جمعه فرقی نمیکنه،Lonely Planet Iran این دو روز یه استراحت جانانه ای کردم. فقط دلم میخواست بگیرم بخوابم. خوش بگذرونم. فیلم ببینم. همه اون کارهایی که تو روزهای غیر امکانش نبود. یا سر کارم، یا آموزشگاه، یا دانشگاه، و یا کتابخونه. کلی این دو روز استراحت کردم. حتی درس هم نخوندم. قبلاها که بیکار بودم همش تو خونه بودم و تا 11 صبح میخوابیدم. تازه وقتی هم که از خواب پامیشدم دلم میخواست چند ساعت بعدش دوباره بگیرم بخوابم. شب ها هم که تا نزدیکهای صبح پای کامپیوتر مشغول بودم. اون روزها با اینکه استراحتم بیشتر بود، اما همیشه کسل بودم. اما الان که یه نموره تو جنب و جوشم با وجود خستگی مفرط، خیلی سرپاترم.

 دو سال پیش که داشتم از اردبیل به خلخال میرفتم به دو نفر خانم و آقا اهل چک و اسلواکی برخوردم که با هم تا مقصد همراه بودیم. دستشون یه کتاب بود درباره ایران. معلوم بود مخصوص توریستهایی که به ایران سفر میکنند. اون موقع نشد ازشون بپرسم این چه کتابیه. اما دلم میخواست بدونم. راجع به همه چیز صحبت کردیم الا این کتاب. امروز به طور اتفاقی این کتاب "Lovely Planet Iran" رو تو آمازون دیدم. خیلی دلم میخواست میتونستم یکی از اون داشته باشم. اما متاسفانه آمازون shipping به ایران نداره. چون ایران تو تحریمه. کاش میشد یه جوری از اون ور آب سفارشش رو داد. فکر میکنم تنها کتابیه که تابه حال نتونستم از اینترنت دانلود کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 0:57  توسط شهروند  | 

این بازی از اون بازی هاست ها. بهزاد عبدی من و دعوت کرده. اما دیگه این بازی با یلدا بازی یه کم فرق میکنه. انگاری یه خورده جدی تر شده. ما که سرمون درد میکنه واسه این بازیها. لااقل آدم یک مطلبی تو ذهنش میاد که بنویسه. با اینکه فقط ۲۳ سالمه و یه خورده زود واسه این جور حرفها باشه، اما توی زندگی ۲۳ ساله ام آدمها و اتفاقات خیلی زیادی روم تاثیر داشتند. ارزش خیلی هاش رو شاید نشه اونجور که شایسته است اینجا آورد، ولی مینویسم.

  1. دورانی کودکی و نوجوانی که به طور کل تو غفلت و لذت بردن از روزهای خوش بی خبری بودم و چیزی متوجه نشدم. اما وقتی سنم حدودا ۱۳- ۱۴ شد، یک دوستی داشتم که خیلی چیزها بهم یاد داد. خدا هرجا که هست سلامت نگهش داره. اسمش منصور بود. بچه ایلام بود. جلوی خیلی از انحرافات دوران نوجوانیم رو بعد از خدا اون گرفت. کلی هم چیز از نظر اخلاقی ازش یاد گرفتم.
  2. همیشه خدا رو به خاطر داشتن دوستای بهتر از خودم و خوب شکر میکنم. وقتی که حدود ۱۷-۱۸ سال داشتم، کوچ کردیم اومدیم شهر خودمون، اردبیل. از همون روزهای اول به کله شقی و کارهای بیهوده مشغول بودم و هیچی هم از دنیا و آدمهاش نمیدونستم. بازم همینجا با سه تا دوست جالب و شاید تا به همین امروز راهنما، آشنا شدم. همکلاسی بودیم. مهمترین مسیرهای زندگی رو که الان هم در ادامه همون راهم، از اونها یاد گرفتم.
  3. یه اتفاقی برام افتاد که توسط اون یک هفته ای اسیر بودیم و در بند. یکی از همون اتفاقاتی که باعث شد چشمم رو بیشتر به این دنیا و آدمهاش باز کنم. همه جور آدمی رو دیدم. شاید خیلی برام زود بود. اما تاثیر زیادی داشت. معنی بهتر توکل به خدا و نترسیدن رو همون مواقع به شیرینی احساس کردم. از این تجربه خیلی خوشحالم.
  4. با ازدواج در سنی نسبتا کم و در عنفوان جوانی، با آشنایی با همسری نه از جنس زمینیان، درس وفاداری، صداقت، محبت، یکرنگی، بردباری، عشق ورزی به خدا و هر آنچه که در خور شخصیت یک انسان والا مقام و ایده آل است یاد گرفتم. بزرگترین تاثیر زندگیم را از او گرفتم.
  5. با ورود به دانشگاه و تنها موندن در شهری دیگر، با وجود دوری از خانواده و عزیزان، مهمترین و به یاد ماندنی ترین لحظات عمرم رو سپری کردم. معنی واقعی تنهایی رو اونجا کاملا درک کردم. تنهایی باعث شد تا بیشتر به خودم فکر کنم. بیشتر فرصت فکر کردن به کمبودهام و نواقصم داشته باشم. به وجود خدا در همه تنهایی هام پی بردم. باعث شد تا فکر کنم که دیگه دارم بزرگ میشم. اما خیلی سخت بود.
  6. در دانشگاه از وجود بهترین استادها استفاده زیادی کردم. از یکی از اساتیدم - استاد یحیی زاده -  درس افتادگی، تواضع و فروتنی رو آموختم. یاد گرفتم که ارزش انسانها به مدرک و پوشش و پول توی جیبشون نیست. تواضع در عین بزرگی و بزرگواریه. این یکی از تاثیر گزارترین ها برام بود.
  7. در همون دوران دانشجویی و البته قبل از ورود به دانشگاه، با کتابی آشنا شدم به نام "پله پله تا ملاقات خدا" که به معرفی زندگانی حضرت مولانا می پرداخت. با معرفی همسرم بود. از شخصیت مولانا هر چی بگم کم گفتم. تاثیری که مولانا روی من گذاشت هنوز بعد از چند سال همچنان برام پابرجاست. آشنایی مقدمه ای با عشق ورزی به الله، و فنا شدن در وجود او. مولانا درونیاتم رو دگرگون کرد. هرچند شاید از اون حال و هوا دیگه خبری نباشه اما با هر نسیمی که بوی اون روزها رو برام میاره دوباره مست میشم و فیلم یاد هندوستان میکنه.
  8. وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی آشنایی با سبک و شخصیت های مختلف، آشنایی با علم های به روز، استفاده از منابع بیش از اندازه مفید و نایاب و با سهولت تمام در دسترس، همگی باعث شدند تا در این مسیر و تجربه ام بتونم در زندگی روزمره هم پیشرفت کنم و با خوندن مطالب و ایده های دیگران و انعکاس اون در روزمرگی هام، تاثیرات مثبتی بگیرم.
  9. هیچ بودن رو از درویش بزرگ نام "سید خلیل عالی نژاد" یاد گرفتم. این جمله اون خیلی منو به فکر فرو میبره. خیلی دوست دارم همیشه زمزمه اش کنم. "هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه هیچیم". 
  10. وقتی کاردانی رو گرفتم، برگشتم به شهرمون. کاری نتونستم پیدا کنم و مشغول کارگری ساختمون شدم. اون روزها غرور کاذب داشتن مدرک ناچیز فوق دیپلم رو داشتم. وقتی رفتم با همه اون کارگرایی که هر روز سال رو با اون جون کندنها مشغول به کار بودن دیدم، شاید اول یه خورده اکراه داشتم، اما یواش یواش غرورم ریخت و خودم رو حتی پایین تر از اونها میدیدم. باعث شد اصالتم رو فراموش نکنم. فراموش نکنم که از یک خانواده ای اومدم که کارگر بوده اند و با نون کارگری و حلال من رو بزرگ کردند. از همه اون کارگرها و بناها آموختم که چطور با عرق جبین نون حلال در بیارم. خیلی لذت بخش بود. دیگه الان هیچوقت اصلیتم رو فراموش نمیکنم. از گفتنش نه تنها ابایی ندارم، بلکه افتخار هم میکنم.
  11. بازم از وجود دوستان بهتر و بالاتر از خودم در تمامی برهه های زندگیم یاد میکنم. همه اونهایی که همگی بوی خدا رو میدن و بهترین چراغدارانم بودند. از دنبال کردن اونها هیچوقت خسته نخواهم شد.
  12. از یکی از دوستان و همکارانم یاد گرفتم که چطور قلبم رو نسبت به همه آدمها صاف کنم. یاد گرفتم که چطور به خداوند اطمینان کنم و توکل.
  13. از یکی از اساتیدم در دوره کارشناسی درس عشق ورزی رو یاد گرفتم. عشق ورزی به خدا. عشق ورزی به دانش آموزان و دانشجویان. عشق ورزی به اطرافیان. یاد گرفتم و فهمیدم که هنوز هم که هنوزه توی این دنیا آدمهایی با ظواهر متفاوت و شاید نه در خور آنچه که من تا به حال به تصور غلط انتظار داشتم، وجود دارند که به رایگان به تفسیر مهربانی، محبت، خوش صحبتی و صمیمیت و عشق الهی در عین برتری می پردازند. اسم ایشون استاد سررشته داره. 

ای کاش میتونستم شاکر تک تک محبت های خداوند باشم. بهر حال این همه اون چیزهایی نبود که به واقع در من تاثیرگذارترین ها بودند، اما قطعا لحظه لحظه زندگیم همیشه در حال یادگیری و تاثیر پذیری از وقایع و شخصیت های پیرامونم بودم.
من برای این بازی جالب و در خور توجه از بازتاب آفتاب، جوانان ایران زمین، زیر نور مهتاب، دعوت میکنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 2:37  توسط شهروند  | 

از عشق تو گفتیم و نمک گیر شدیم

تا ساحل چشمان تو تکثیر شدیم

گفتند غروب جمعه خواهی آمد

آنقدر نیامدی که ما پیر شدیم

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 18:13  توسط شهروند  | 

   Anyway...


People are often unreasonable, illogical, and self-centered;
Forgive them anyway.

If you are kind, people may accuse you of selfish, ulterior motives;
Be kind anyway.

If you are successful, you will win some false friends and some true enemies;
Succeed anyway.

If you are honest and frank, people may cheat you;
Be honest and frank anyway.

What you spend years building, someone could destroy overnight;
Build anyway.

If you find serenity and happiness, they may be jealous;
Be happy anyway.

The good you do today, people will often forget tomorrow;
Do good anyway.

Give the world the best you have, and it may never be enough;
Give the world the best you've got anyway.

You see, in the final analysis, it is between you and God;
It was never between you and them anyway.

— Mother Teresa, A Simple Path

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 17:19  توسط شهروند  | 

دیروز چه خبری بود تو شهر. همه جا پر بود از مامورای نیروی انتظامی و ضد شورش. دور تا دور میدون رو نظامی ها احاطه کرده بودن و باتون به دست منتظر بودن تا جیکت دربیاد. جلوی همه بانکها سه چهار تا مامور با باتون وایساده بودن. کلا شکل حکومت نظامی گرفته بود شهر به خودش. دلیلش هم این بود که قرار بود پان ترکیست ها یا به تعبیر خودشون هویت طلب ها به مناسبت توهین سال گذشته و به اصطلاح خودشون سالگرد حرکت ملی آذربایجان، دوباره دست به تظاهرات بزنن. قبلش هم ظاهرا کلی تبلیغات و سی دی و اعلامیه پخش کرده بودن. مامورها هم برای جلوگیری از هر گونه شورش و سر و صدای احتمالی آماده باش بودن.

ساعت ۴ بعد از ظهر بود که گذارم به میدون شریعتی وعده گاه پان ترکیست ها افتاد. داشتم از سر کار برمیگشتم و میخواستم برم کتابخونه عمومی برای مطالعه. تا از تاکسی پیاده شدم و چشمم به اون همه مامور افتاد یهو چنان ترسی تمام وجودم رو گرفت که یه آن احساس کردم دارم میلرزم. سرم رو انداختم پایین و در حالی که وانمود میکردم حالت کاملا عادی دارم به سمت خیابون روانه شدم و با اینکه مسیرم تا کتابخونه پیاده فقط ۱۰ دقیقه بود، تاکسی گرفتم و دو قدم راه رو با دو مسیر تاکسی عوض کردم و به کتابخونه رسوندم.

دست خودم نیست. همیشه وقتی از این مامورا میبینم - مخصوصا از نوع ضد شورشیش - از ترس به خودم میلرزم و هری دلم میریزه پایین. خاطره خیلی بدی از اینها و این جور اتفاقا دارم. فکر نکنم بتونم تا آخر عمر فراموش کنم. هیچ وقت اون روزهایی رو که به خاطر هیچ و پوچ یک هفته بازداشت بودیم رو فراموش نمیکنم.

رفتم نشستم کتابخونه و شروع کردم به خوندن درسها. اما مگه میشد تمرکز کنم. تمام فکرم مشغول بود. ناخودآگاه تمام اون اتفاقاتی که ۴ سال پیش برام افتاد تو ذهنم مرور شد. از همون لحظات اول و از همون ثانیه ای که اگر یک ثانیه تعلل میکردیم اون اتفاق شاید نمی افتاد تا آخرین روز از یازدهمین ماه رفت و آمد به دادگستری و نهایتا گرفتن حکم تبرعه گی. همگی جلوی چشمم اومد. قلبم یک لحظه از تپش وا نمیستاد. شدم مصداق ضرب و المثل معروف که میگه: "مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسه".

یک ساعتی گذشت و بعدش باید میرفتم موسسه. ساعت ۵:۳۰ بود. با ترس و لرز حرکت کردم سمت موسسه. نزدیک موسسه که رسیدم یک آن چشمم برگشت به سمت یک پراید سفید که رانندش کلاه کپ سفید گذاشته بود و یه لحظه بیسیمش از پشت شیشه معلوم شد. با لباس شخصی و خیلی هم جوان پسند نزدیک میدون داشت کشیک میداد. سرم و برگردوندم و به راهم ادامه دادم. رفتم موسسه و کلاس رو شروع کردم. خلاصه تا اون لحظه همه چی بخیر گذشت.

یک ربعی از کلاس گذشته بود که یکی از دختر ها وارد کلاس شد. طبق عادت پرسیدم "چرا دیر کردین؟ یک ربع از کلاس رفته". گفت که داره از سمت میدون شریعتی میاد و یواش یواش داشته شلوغ میشده. ضمنا پلیس گشت ارشاد هم برای تذکر دادن به نحوه پوششش نگه اش داشته بود. نکته جالب و خنده دار وقتی بود که اون خانم میخواست درباره یک چیزی صحبت کنه اما خنده امونش نمیداد. بعد از این که گشت ارشاد به ایشون تذکر داده که مقنعه ات رو درست کن، یک شاخه گل پلاستیکی با یه کارت که نفهمیدم چی بود بهش به عنوان "نمیدونم اسمش رو چی بذارم - یادبود، جایزه، تشویقی، یا ..." داده بود و روانه اش کرده بود. خلاصه کلی از این بامزه بازی های پلیس خنده ام گرفته بود.

اما امروز که تصاویر مربوط به فاجعه میدان هفت تیر تهران رو میدیم [ + , ++ ]، یه آن با خودم گفتم که ای بابا این مهرورزای اردبیلی چقدر با همنوعان تهرانی فرق دارن ها. چقدر مهربانانه عمل میکنن. آدم دلش میخواد بره ارشاد بشه. اینجا گل میدن بهشون و متشکر از امر به اصطلاح معروفشون، اونجا میزنن دخترهای مردم رو خونین و مالین میکنن و هیچکس هم جوابگو نیست. از شاخه گل هم خبری نیست. اما واقعا وقتی این عکسها رو میبینم و اون جیغ و دادهای دخترها و زنها رو میشنوم نه از ایرانی بودنم که از انسان بودنم حالم بهم میخوره. همش میگم ای کاش هیچوقت هیچی رو نمیفهمیدم. ای کاش تو این دوره زندگی نمیکردم. ای کاش آدم نبودم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 1:2  توسط شهروند  |