تبليغاتX
ننگستان

امروز از اون روزهای شلوغ و پر مشغله ام بود. مثل هر روز. اما انگار امروز حسابش با روزهای دیگه فرق میکرد. با اینکه از سر صبح تا ده شب همش کار و درگیری و سر کله زدن با اینو اون بود اما خستگی آنچنانی احساس نمیکردم. انگار خستگی تو وجودم گم شده بود. من قوی شده بودم یا کارم سبک شده بود. نمیدونم. هر چی هست مطمئن ام برمیگرده به تلقین. به خوشبینی. به اراده برای شاد زیستن. از دیروز قول دادم که زیاد سخت نگیرم. بهتر بگم قول دادیم که زیاد سخت نگیریم. زیاد منفی نبافیم. زیاد فکرهای منفی و موجهای منفی تولید نکنیم. قول دادیم ضمن اینکه قول با هم بودن برای همیشه رو حفظ میکنیم برای هم زندگی کردن رو هم از یاد نبریم. قول دادیم که در کنار هم به بهترین ها بیاندیشیم و با همه سختی ها مبارزه کنیم. قول دادیم توکلمون رو و ایمانمون رو تا ابد از دست ندیم.

امروز اصلا خسته نبودم. اصلا خسته نشدم. جوش نزدم. حرص نخوردم. ساده بود. همه چیز ساده ساده بود. دوندگی زیاد داشت اما خبری از خستگی نبود. تعجب کنم؟ نمیدونم. غصه بی خیال ما بود امروز. کجا رفته بود. پیش کی رفته بود امروز؟ نمیدونم.

امروز سر کلاس هام هم زیاد خسته نبودم. فقط یک انتقاد از طرف یکی از دخترهای مهمان ترم های بالاتر بهم شد که که "آقای امانی، کلاسهاتون خیلی خسته کننده نیست؟" و من هم در جواب گفتم: "دقیقا همینطوره!". میدونستم ۴ ترم بالاتره و فقط میخواد ابراز وجود کنه والا باید منتظر می موند و نظرات دوستانش رو جویا میشد. از این انتقاد به جای اینکه دلگیر شم یا دستپاچه، خیلی خوشحال شدم. اینو جدی میگم. اولین باری بود که به خاطر نحوه کلاس داریم توی یک موسسه آموزشی مورد انتقاد بودم. خیلی خوشحال شدم و با جواب ساده و بدون حاشیه ام هم، هم طرف رو و هم بقیه رو متعجب کردم. اما الان دارم یه فکری برای اینکه چطور میتونم از دید همه به کلاسهام تغییر و تحولی بدم میکنم. نهایت سعی ام رو هم میکنم اما باید بتونم به همه سنین جوابگو باشم و با شرایط وفق بدم. مخصوصا اینکه وقتم برای ترم های تابستون نصفه و باید کلاسها رو سریع تموم کنم.

حتما اگه نظری برای بهتر شدن و جذاب تر شدن کلاسی از دید یک خانم ۱۶ الی ۲۲ ساله به ذهنتون میرسه، بی نصیبم نگذارین. خدا رو چه دیدی شاید ما هم شدین مطلوب مردم. هر چند زیاد مهم نیست!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 0:3  توسط شهروند  | 

نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من

ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من

 نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من

 ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من

 شعر از سیمین بهبهانی و مزین به صدای همایون شجریان. میتونین از قسمت موسیقی وبلاگ با نام هوای گریه با من دانلودش کنید. دلم گرفته خیلی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 11:15  توسط شهروند  | 

امتحانات رو بالاخره تموم کردیم. کلی خرابکاری به بار آوردم. سه چهار روزی تعطیلی و بعدش دوباره دانشگاه. ترم تابستون. خدا میدونه این یکی رو چه جوری میخوام بخونم. اصلا موندم به کلاسها خواهم رسید یا نه. اصلا از نظر شرایط روحی آماده نیستم. کسلم. خواب آلودم همیشه. خمار خمار. دلم میخواد یه مدت نباشم. دور باشم. تنها. تنهای تنها. نه کسی با من کاری داشته باشه نه من کاری به کار کسی داشته باشم. اما حیف که نمیشه.

وبلاگ دو ساله شد. شهروند دو ساله شد. ننگستان دو ساله شد. از وقتی اینHappy Birthday وبلاگ رو راه انداختم همش به این فکر می کردم که خب یه چند ماهی می نویسم و بعدش شاید وقت نکنم یا دلزده بشم یا همچین چیزی. اما نشدم. خیلی وقتها وقتی نمی تونم کسی رو پیدا کنم واسه درد دل، واسه دل خودم اینجا می نویسم. از همه چی می نویسم. می نالم. از شادی هام. از دردام. از مشکلاتم. از تجربه هام. به واسطه این وبلاگ خیلی چیزها یاد گرفتم. با خیلی ها آشنا شدم.

توی دو سالی که اینجا بودم دو تا سایت مجزا با رویکرد درآمد زایی راه انداختم. با اینکه کلی وقت صرفشون کردم و با دومین و فضای شخصی کار می کردم اما بازم نتونستم از این وبلاگ دل بکنم. وقتی اینجا می نوشتم احساس می کردم تعهدی ندارم. تعهدی به اینکه باید تو چه قالبی بنویسم. تعهدی به این که درباره چی بنویسم. هیچکدوم رو نداشتم. واسه همین آزادانه می نوشتم با وجود نگارش ضعیفم از همشون لذت می بردم.

از وقتی اینجا نوشتن رو شروع کردم، به فکر یاد گرفتن برنامه نویسی وب افتادم. به لطف همین وبلاگ ساده مجبور شدم دنبال بعضی زبانهای برنامه نویسی وب برم. باعث شد به تکنولوژی ها روز طراحی وب فکر کنم و از همشون یه چیزهایی ولو ناچیز یاد بگیرم و تو کارهای طراحی وبم ازشون استفاده کنم. که الان به لطف همین یادگرفتن ها به واسطه وبلاگ نویسی، مشغول کارم.

دوست روانشناسی می گفت: وبلاگ نویسی خیلی خوبه ادامه بده. یک روزی آدم بعد از چند سال برمیگرده و به نوشته هاش نگاه می کنه. به این که چه فراز و نشیب هایی تو زندگی داشته فکر میکنه. گاه میخنده و گاه ناراحت میشه.

اینو راست میگفت. الان که به نوشته های دوسال پیشم تا به امروز نگاه میکنم و تمام گاه نوشته هام رو مرور میکنم، همون حس رو پیدا میکنم. فراز و فرودهای مکرر. شادی ها و نگرانی های متداول. به همه اینها که نگاه میکنم حس میکنم عوض شدم. یا بهتر شدم یا بدتر. اما در هر حال تغییر رو حس می کنم. تجربه رو حس می کنم. هیچ کدوم رو هم نمی تونم فراموش کنم.

از امروز یه بخشی رو به وبلاگ اضافه کردم با عنوان "موسیقی های مورد علاقه من". دوست دارم همه اون موسیقی های رو که همیشه گوش میدم و آروم میشم رو اینجا بذارم تا هر جا هستم بهشون دسترسی داشته باشم. کاش آدم همه اون چیزهایی رو که دوست داشت رو میتونست با خودش همه جا داشته باشه. شما هم اگه خواستین می تونین دانلود کنین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 14:8  توسط شهروند  | 

بعد از این عشق به هر عشق جهان می خندم

هر که آرد سخن از عشق بدان می خندم

خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است

 کارم از گریه گذشته است بدان می خندم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 13:27  توسط شهروند  | 

اعلام خبر سهمیه بندی بنزین، چیزی بود که از دیشب تا به حال مثل بمب صدا کرده و هیاهوی زیادی هم به دنبال داشته. اعلام خبر سهمیه بندی شدن از ساعت ۱۲ شب و اعلام اون از رسانه ها اونهم تنها سه ساعت قبل، چیزی بود که مردم رو به سرعت به خیابونها آورد و مستقیم کشوند به پمپ بنزین.

ساعت ۱۰ شب بود اومدم خونه و خبر رو از تلویزیون شنیدم. با اینکه هنوز در حال دنبال کردن سریال نرسیدن کارت سوخت و مشکلات سوختگیری بدون کارت هستیم، اما رفتم از یکی از آشناها کارت سوخت امانت گرفتم و به خیال اینکه سریع میرم بنزین میزنم و برمیگردم، روانه پمپ بنزین شدم. یه آن فکر کردم خبریه تو شهر. خیابونهایی که تو روز نسبتا خلوت بودن، اونوقت شب پر بودن از ماشین. گفتم نکنه جشنی چیزی هست اینورها. بیخیال روندم سمت پمپ بنزین. چشمتون روز بد نبینه تا پیچیدم تو خیابون منتهی به پمپ بنزین با صف دراز و طویل ماشین های در جستجوی بنزین مواجه شدم. انتهای خیابون هم که به میدون میخورد با پارک عرضی ماشین پلیس بسته شده بود. گفتم یه چرخی تو شهر بزنم تا شاید تو جاهای خلوت جا واسه زدن بنزین پیدا کنم. هر خیابونی که نزدیکش پمپ بنزین بود تا کیلومترها ترافیک داشت. بنزین ماشین هم داشت ته می کشید.

اینو داخل پرانتز عرض کنم که، تقریبا خیلی جاها اردبیل به خاطر خیابونهای داخل شهری باریکش معروفه. یعنی وقتی تو مرکز شهر داری رانندگی میکنی و اگه تو ساعات شلوغی باشی، حتما با ترافیک سنگینی مواجه خواهی شد. واسه همین آوردن اکثر خیابونهای منتهی به مرکز شهر رو یکطرفه کردن که مثلا یه خورده از بار ترافیک کاسته بشه. اما انقدر این کار رو ناشیانه انجام دادن که بعضی وقتها راننده ها تو سردرگمی میمونن که از کدوم سمت باید برن تا به مقصد برسن. این یکطرفه کردن خیابونها داستان بامزه ای به خودش گرفته. مثلا توی مرکز شهر که یک خیابون دو طرفه بود و وسطش هم جدول کشی عریضی داشت، از این هفته شده یک طرفه. هرکی میاد تو مرکز شهر میخواد به مسیرش ادامه بده اینجا که میرسه میمنونه چکار کنه. همه قاط میزنن و دوباره ترافیک میشه!

اینو گفتم به خاطر اینکه دیشب با همون باک خالی که داشتم دنبال بنزین می گشتم به خاطر همین یکطرفه بازی ها مجبور شدم کل شهر رو دور بزنم .

خلاصه یه آن به ذهنم زد که برم تو جاده و از پمپ بنزین های بیرون شهر و تو جاده بنزین بزنم. رفتم سمت سرعین. گفتم کی نصف شبی پا میشه بره اونجا. برم سریع اونجا و برگردم. اوایل جاده، چه رفت و چه برگشت، بازم حالت عادی نداشت و شلوغ پلوغ به نظر می رسید. فکر کنم 5 کیلومتری به پمپ بنزین مونده بود که ترافیک سنگین شد. از این ور هم با این که اتوبان بود و یکطرفه و جاده هم جدول کشی داشت، اما از روبرو داشت ماشین میومد به چه سرعتی و چه تعدادی!!! یه مقدار که جلوتر رفتم دیدم همه ماشین ها به خاطر ترافیک حاصل از صف بنزین دارن جاده یک طرفه رو دور میزنن و برمیگردن. منم دیدم راهی نیست برگشتم. چیزی هم از بنزین برام نمیونده بود. قید بنزین رو زدم و برگشتم خونه.

وقتی رسیدم خونه اتفاقا وزیر محترم نفت، مهندس هامانه، هم داشت تو گفتگوی خبری با افتخار از طرح سوختش و از هوشمند بودنش صحبت میکرد. و البته قول میداد که تا سه ماه آینده مردم دیگه مشکل بنزین نخواهند داشت و همگی مرتفع خواهد شد.

شاید قبلا با جیره بندی بنزین مخالف بودم، اما امروز با یه کم تحقیق و مطالعه درباره شرایط مصرف بنزین تو ایران و سایر کشورها و همچنین تفاوت چشمگیر قیمت بنزین عرضه شده به این نتیجه رسیدم که این سهمیه بندی صرفا چیز بدی نیست و ممکنه در آینده ای نزدیک کلی مزایا برای مردم ایران داشته باشه. البته اگر واقعا اصولی کار بشه و صرف جویی های حاصله از سهمیه بندی به واقع در جهت رفاه مردم صرف بشه حتما طرح خوبی خواهد بود.

و اما امروز

خیابونها خلوت. رنگ ماشینها اکثرا زرد و نارنجی (تاکسی). کمتر شاهد ویراژ آدمهای بیکار تو خیابونیم. برای تاکسی گرفتن نیم ساعت باید منتظر بشیم. تعداد آدمها بیشتر از ماشینها. همکاران امروز دیر سر کارن. پمپ بنزین ها خلوت. بحث سهمیه بندی و عواقبش داغ ترین بحث کوچه بازار

یک چیزی هم که خیلی روش فکر کردن میخواد، مسافر کشهای شخصیه. خیلی ها هستن که تنها درآمدشون از مسافرکشی تو خیابونهاست. مسیرهای ویژه که مخصوص اتوبوس و تاکسیه بس نبود حالا هم سهمیه بنزین روزی ۳ لیتر. یکی نیست این بندگان خدا رو دریابه. اگه اشتباه نکنم به اینها و به خیل عظیم امسال آنها هم میگن ایرانی.

خبرهای داغ مربوط به سهمیه بندی بنزین و آتش زدن پمپ بنزین ها و سایر وقایع دیشب:

جدول میزان سهمیه بنزین انواع خودروها و موتورسیکلت
گزارش تصویری از ساعاتی پیش از آغاز سهمیه بندی بنزین : ایران در التهاب !
گزارش تصویری سانسور شده خبرگزاری ایسنا درباره حوادث دیشب : ایران در التهاب (2) 
در پی سهمیه بندی بنزین؛ پمپ بنزین نیایش به آتش کشیده شد
گزارش و تصاویر Pajamasmedia از وقایع دیشب
غافلگيري مسافران از اعلام آغاز سهميه‌‏بندي
آتش‌نشاني: 12 پمپ‌بنزين، ديشب سوخت
فتوکاتور گل آقا درباره دیشب
Petrol rationing sparks riot in Iran

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 15:20  توسط شهروند  | 

امتحان رو خراب کردم. "اصول و روش ترجمه". خدا خودش رحم کنه. اگه بیافتم آبرو ریزی میشه. از اول هم حس خوبی نسبت به این درس نداشتم. نمی دونم سوالها پیچیده شده بودن یا من گیج میزدم. اصلا هر چی خونده و نخونده بودم سر جلسه پرید. اولین امتحان دانشگاهیم بود که اینجوری افتضاح بار آوردم. اصلا نتونسته بودم بخونم.

دعا کنین نیافتم. هر چند دیگه گذشت وقتش.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 14:33  توسط شهروند  | 

ای عاشقان ، ای عاشقان ، من از کجا ، عشق از کجا
ای بیدلان ، ای بیدلان ، من از کجا ، عشق از کجا
گشتم خریدار غمت ، حیران به بازار غمت
جان داده در کار غمت ، من از کجا ، عشق از کجا
ای مطربان ، ای مطربان ، بر دف زنید احوال من
من بیدلم ، من بیدلم ، من از کجا ، عشق از کجا
عشق آمده است از آسمان ، تا خود بسوزد بی گمان
عشق است بلای ناگهان ، من از کجا ، عشق از کجا
" مولانا "

همایون شجریان خیلی قشنگ این شعر مولانا رو خونده. می تونین اینجا دانلودش کنین. جدیدا عاشق این آهنگ شدم. از آلبوم "نسیم وصل". حجمش ۸۰۰ کیلوبایته.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 14:47  توسط شهروند  | 

دو روز پیش داشتم از شرکت برمی گشتم که تو خیابون یک آگهی توجه ام رو به خودش جلب کرد.

"...به تعدادی آقا و خانم مسلط  به زبان انگلیسی نیازمندیم..."

گفتم خب ما که دست و پا شکسته یه چیزایی به انگلیسی بلغور می کنیم، یه زنگی بزنیم ببینیم چه خبره. با شماره تلفنی که روی آگهی بود تماس گرفتم و درباره نوع کار و مزایاش پرسیدم. یک شرکت کاریابی بود. برای یک هتل "راهنمای توریست" می خواستند. هتل قصر تو سرعین، ۲۵ کیلومتری اردبیل. حقوق نسبتا خوبی هم می دادند. هم فال بود هم تماشا. هم درس بود واسه من هم کار.

رفتم اداره به ظاهر کاریابی و درباره کار مورد نظر جویا شدم. قرار شد یک سری مدارک بیارم و اونها هم منو به هتل معرفی کنند. قانون جالبی هم داشتند و اون هم این که باید حقوق ماه اول رو دو دستی تقدیم اداره کاریابی می کردی. قبول کردم. یک سفته دویست هزار تومانی هم بابت این که یه وقت بعد از استخدام دبه در نیارم و زیر قولم (حقوق ماه اول) نزنم، امضا کردم و تحویل دادم. قرار شد برم هتل و بقیه صحبت ها هم با اونها باشه. داشتم دفتر کاریابی رو ترک می کردم که مسئول دفتر گفت: "وقتی که رفتین هتل لطفا نگین که ما آگهی زده بودیم برای این کار. چون اونها از ما خواسته بودن که اگه کسی رو تو آشناها سراغ داریم واسه کار بفرستیم هتل."

اطاعت امر کردم و زدم بیرون.

پنجشنبه بعد از ظهر ماشین رو ورداشتم و رفتم سرعین. بعد از کلی گشت و گذار و پرس و جو، هتل رو پیدا کردم. تقریبا ورودی سرعین بود و مسیر راحتی هم داشت. اما تو مرحله نهایی ساخت بود. داشتن به ظاهرش می رسیدن. رفتم داخل هتل. با این که داشتن روش کار می کردن اما واقعا قصر بود. داخلش خیلی مجهز و شیک و پیک بود. چون سوادم به اسم و جنس چیزهای استفاده شده توی هتل نمیرسه زیاد به شرح اونها نمی پردازم.

رفتم دفتر هتل و منتظر موندم. حدودا یک ربع بعد آقایی، فرم به دست داخل شد و فرم استخدام گونه ای هم دستم داد و خواست که پرش کنم. با کمال میل به ۳۰-۴۰ تا سوال از اسم و فامیل گرفته تا اسم پدر و پدر جد و سوابق کاری و دوستان معتمد و آشنا، همه رو نوشتم. بردم فرم رو تحویل بدم که اون آقا برگشت گفت: "این قسمت پشتی فرم رو هم لطفا امضا کنین". قسمت پشت فرم نوشته بود که "... اینجانب با کمال میل تعهد میدهم که ۶۰ روز برای هتل به صورت آزمایشی و (البته مجانی) کار کنم...". خیلی برام جالب اومد. حقوق اول ماه رو پیش پرداخت به واسطه یک سفته به کاریابی محترم داده بودم، در حالی که تا ۲ ماه خبری از حقوق نخواهد بود. یعنی سه ماه کار مجانی بدون حتی یک قرون دستمزد.

اونجا رو هم امضا کردم و گفتن که باهاتون تماس می گیریم.

دوباره برگشتم اردبیل. یه چند صفحه متن برای ترجمه تو شرکت داشتم که باید تمومشون می کردم. مستقیم رفتم شرکت. تازه رسیده بودم و هنوز درب ماشین رو نبسته بودم که گوشیم زنگ خورد.

-"الو! آقای امانی؟"

-"بفرمائید!"

-"شما الان تشریف آورده بودین هتل برای استخدام؟"

-"بله. بفرمائید." ( تو دلم گفتم حتما دیگه استخدامم!)

-"میشه بفرمائید کی شما رو به اینجا معرفی کرده؟"

-"آقای فروغی. یک موسسه کاریابی."

-"چیزی هم ازتون گرفتن؟ منظورم اینه که بابت پیدا کردن کار، شما چه چیزی متقبل شدین؟"

-"حقوق اول ماه که در قبالش یک سفته دویست هزار تومانی دادم."

-"خیلی خب. آقا شما برو همین الان سفته ات رو بگیر و بگو که استخدام نمی کنن. من واسه خودت می گیم. می خوام پولت نره. ما اگه نیاز داشتیم باهاتون تماس می گیریم خبرتون می کنیم."

موندم گیج و حیرون که چه کنم. این دیگه چه جورشه؟ چرا همچین شد؟ اون سفته چی میشه؟ نکنه کلاه برداری بوده و دویست هزار تومن-که واسه من حکم تموم زندگیم رو داره-قرار سر ما کلاه بره؟ نخواستیم کار با حقوق بالا رو. یکی بیاد ما رو دریابه. من اولین بارمه سفته گرو می زارم. از قانونش و این که چه مسئولیت متوجه متعهد اونه اصلا خبر ندارم. خیلی احمقم نه؟

موضوع از این قرار بوده که این شرکت به ظاهر کاریابی، یک شرکت پیمانکاری بوده و چون یک سری از پروژه های مربوط به هتل رو انجام داده بوده و با آقای صاحب هتل هم آشنا بوده، آقای صاحب هتل بهش سفارش می کنه که اگه تو اردبیل آشنایی چیزی سراغ داشتی معرفی کن هتل تا واسه ما کار کنه. ایشون هم ورمی دارن به اسم موسسه کاریابی آگهی می زنند و به جذب حقوق اول رویایی مردم می پردازن.

این وسط ما چی میشیم. ما هم تنها چیزی که از این کار عایدمون شد، سه چهار ساعتی الافی از کار و زندگی و یه سفته دست مردم که هنوز نرفتم دنبالش و نمی دونم آخرش چی میشه. خدا خودش به خیر بگذرونه.

آپدیت : دیروز خبردار شدم که به موسسه ای که توش تدریس میکنم زنگ زدن و تحقیق کردن. کلی هم تعریف شنیدن. حالا باید منتظر موند و دید چی پیش میاد!

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 23:16  توسط شهروند  |