تابستان امسال امروز تموم میشه. سی و یک شهریور هشتاد و شش. برای من که خیلی زود تموم شد. یعنی اصلا متوجه نشدم از کجا اومد و از کجا رفت. تا چشم به هم زدم تموم شد. تابستان امسال یه جورایی با بقیه تابستونهای عمرم فرق داشت. روزهایی گرم و بعضا طاقت فرسا. در شلوغی و تحرک کامل. از همون روز اول تابستون تا همین لحظه ای که دارم این پست رو می نویسم، تماما سرم شلوغ بوده و مشغول فعالیت بودم. اولین تابستونی بود که اینجوری کار میکردم. از صبح ساعت 8 تا شب ساعت 9:30. یک بند مشغول بودم. 4 ساعت تو شرکت مشغول کار. 4 ساعت تو دانشگاه مشغول تحصیل و 5/5 ساعت هم تو موسسه مشغول تدریس. طوری برنامه ریزی کرده بودم که بین هر کدوم تنها یک ربع یا کمتر فاصله می افتاد. راستش تا قبل ماه رمضون من هیچوقت زودتر از 10:30 شب خونه نمیرسیدم. واسه همین هم همیشه صبح که میخواستم از خونه بزنم بیرون ناهار ( دو عدد لقمه بزرگ بربری با کالباس هر روز و بدون استثنا ) رو تو کیف سامسونتم میبردم و هر وقت که وقت میکردم میخوردم. اما بعضی روزها انقدر وقت کم میاوردم که حتی فرصت ناهار خوردن هم از دست میرفت و با خودم شب میاوردمش خونه. دوستام تو دانشگاه به سامسونت من میگفتن " آشپزخونه "! همین که در کیفم رو باز میکردم بوی کالباس می پیچید تو کلاس. بعدش هم اگه وقت میشد با همونها مینشستیم به صرف ساندویچ خونه ساز. خلاصه روزهای پر جنب و جوشی بود.
توی موسسه ها تو کل تابستون سر جمع 10 تا کلاس برداشتم. بحمدالله به همشون هم سر موقع میرسیدم. تجربه خیلی شیرین و در نوع خودش جذاب این بود که یکی از موسسه ها کلاس بچه ها رو داده بود بهم. بچه هایی که هنوز ABC رو بلد نبودن و خام خام اومده بودن تو کلاسی که من باید کلی خلاقیت نشون میدادم تا بتونم به خودم و کلاس و مخصوصا درس علاقه مند کنم. درس دادن توی این مقطع اولین تجربه ام بود. با استفاده از روش هایی که تو دوره کاردانی خونده بودم نحوه برخورد با اونها و اینکه چی خوشحالشون میکنه تونستم روزهای اول رو پیش ببرم. برای یاد دادن ABC یه مدت توی کتابهام و منابع ام و مخصوصا اینترنت جستجوهایی کردم و خلاصه به سایت برخوردم که حروف انگلیسی رو با رنگ آمیزی کامپیوتری یاد میداد. از اونجایی که نمیتونستم برای همه بچه های یکی یدونه کامپیوتر تدارک ببینم و اول هم یادشون بدم چی کار کنن، تصمیم گرفتم حروف رو به صورت بزرگ روی کاغذ A4 پرینت کنم و پشتشون هم تصاویری از میوه ها و حیوانات و ... که با اون حرف شروع بشه پرینت کردم. یعنی به ازای هر حرف یک کلمه با تصویر یاد می گرفتند. بدون این که حتی نوشتن او کلمه رو بلد باشن. توی کلاس سعی کردم حالتی ایجاد کنم که بچه ها خسته نشن. واسه همین هر جلسه 4 حرف رو ارائه می کردم و با همون چهار حرف 4 کلمه یاد میدادم و در کنار اون هم چند جمله انگلیسی میگفتم. تا 7 جلسه این کارو انجام دادم و تو هر جلسه هم همه اون حروفی رو که خونده بودن رو به همراه همه کلمات تابع، به صورت پازل و تصادفی از لای کاغذها در میاوردم و ازشون میخواستم سریع بگن. در آخر ترم هم با آهنگی که از جستجوی در سایتهای اینترنتی پیدا کرده بودم الفبای انگلیسی رو به ترتیب و آهنگین یادشون دادم. تا وقتی که مطمئن شدم حروف رو به ترتیب میتونن بخونن و حتی بنویسن شروع کردم به تدریس کتاب. چیزی که برام بعد از یک ماه و نیم جالبه اینه که این بچه ها همه اون مثالهایی که به واسطه بازی توی کلاس با حروف یاد گرفته بودن، رو میتونن بدون هیچ گونه مکثی بیان کنن.
توی کتابی که برای تدریس پیشنهاد شده بود اشخاصی به عنوان Helpers معرفی میشدن که بچه ها باید با بیان کردن مشکلاتشون به اونها میتونستن راه حل دریافت کنن. جملاتی نسبتا بلند رو که با چندین بار تکرار یاد گرفته بودن هنوز هم بدون این که بدونن چه طوری نوشته میشه، میتونن ادا کنن. این قسمت همیشه من و به تعجب وا میداره. تمامی اینها رو به واسطه بازی یاد گرفته بودن. اسباب بازیشون هم خود من بودم. یه دفعه Truck Driverمیشدم و محکم خودم رو به کسی که نقش Taxi Driver داشت می کوبیدم تا Police Officer بیاد و Whistle خودش رو استفاده کنه و بگه Stop. و بعد یک آتش سوزی الکی بشه و Firefighter وارد ماجرا بشه. همه اینها باعث میشد تا همه این اصطلاحات و اسمها رو یاد بگیرن. برای یاد دادن لباسها یک بار تو اواسط مرداد همون موقعی که گرما تا مغز استخون آدم میره و کلافش میکنه سویترم رو تنم کردم و رفتم کلاس تا بچه هابدونن به چی دقیقا میگن Sweater و با در آوردن و تن کردن اون بتونن مفهوم Take off و Put on رو یاد بگیرن. در آوردن کمربند و کفش و جوراب و پیرهن هم که دیگه جای خود دارد. همه اینها رو با تمام خستگی ام وقتی با عشق انجام میدادم که احساس میکردم بچه ها با علاقه و غافل از اینکه چه هدفی دنبال میشه همراهیم میکردن. امروز وقتی خواستم برای تست کردنشون یه کم از هوا و نحوه گفتن چگونگی وضع هوا و سایر موارد سوال میپرسیدم و اونها همگی به راحتی جواب میدادن از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم.
در عوض والدین هم همیشه برای این که ابراز محبت کنن و لطفشون رو شامل حال من، از اینکه بچه هاشون انقدر راحت و روون تونسته بودن الفبا و موارد مربوط به کتاب رو تو ذهن هاشون نهادینه کنن، به تشکر و قدردانی می پرداختند. اون وقت واقعا آدم خستگی رو از تنش بیرون میکنه.
از تجارب این سه ماهم خیلی چیزهای با ارزشی با خودم دارم. کلاسهایی که با بزرگسالان داشتم باعث شد تا به خودم زحمت بدم یه کم بیشتر مطالعه کنم. اینکه آدم تو تدریس برخی موقع ها بیشتر از دانش آموزهاش یاد میگیره واقعیت داره. کلاسی نبود که توش چیز جدید یاد نگرفته باشم.
هیچوقت خودم رو اینجوری تو سختی و پرکاری نمیتونستم تجسم کنم. منی که اگه یه ساعت خوابم کم میشد باید به جاش دو روز تمام و کمال میخوابیدم، حالا با 4 ساعت خوابیدن تو بعضی روزها میتونستم به کارهام البته با کمی سختی ادامه بدم. از این تابستونم که احساس میکنم وقتم رو به بطالت نگذروندم خیلی راضیم. اما یه چیزی که برام عذاب آور بود اینکه این پرکاری و بعضا مشکلات شخصی خودم باعث شد خیلی زیاد از خودم و اونی که بالا سرمه دور بمونم. خیلی دور. بعضی وقتها احساس میکنم اصلا لذتی نداره برام وقتی میبینم همه اینکارام سرانجامش اون نیست. اونی که بی شک همه اینها رو از خودش دارم. این رو اصلا دوست ندارم.