مدیریت کارای منابع انسانی یکی از راه های دستیابی به موفقیت در افزایش بهره وری و راندمان کاره. این که میگم مدیریت منابع انسانی به جهت استفاده صحیح و کارای فرد متخصص در امور مربوط به خودش رو میگم. اگر کسی و اقعا تخصص انجام کاری در فراخور قابلیت ها و توانایی خودش رو نداشته باشه بدون شک در اون کار محکوم به شکست خواهد بود.
بیشتر از سه ماه میشه که در این شرکت (یا کارخونه) مشغول فعالیتم. اولین سمتی که به من پیشنهاد شد "مدیر فروش خارجه و امور مربوط به کامپیوتر و شبکه" بود. با همین تفکر، فاصله ۷ کیلومتری منزل تا شركت رو قبول كردم و اين مسئوليت رو عهده دار شدم. تقريبا يك ماهي با همين پست مشغول فعاليت شدم. به تلفن ها و ايميل هاي كشور هاي مختلف جواب ميدادم و با اونها جهت انجام واردات، مذاكره ميكردم. كار زياد سختي نبود. اما كم كم به خاطر نبود منشي و نيروي مناسب انجام كار، مجبور شدم به تلفن هاي ديگه هم جواب بدم و كارهاي ديگه اي مثل ارسال و دريافت فكس، تايپ نامه، هماهنگي كانتينر و كاميون، آموزش زبان و كامپوتر، كمك به بارگيري و... هم انجام بدم. آخرين شاهكار و سمت پيشنهادي در كنار همه اين كارها مسئوليت انبار هاي شركت هستش. يعني انبارداري. كاري كه اصلا هيچ پيش زمينه و تجربه اي در موردش نداشته و ندارم. اما چه بايد كرد. فعلا از سر اجبار و البته اكراه قبول كردم بشم انباردار شركت و آمار همه اجناس و اقلام شركت رو در اختيار داشته باشم. مني كه براي يك جمع و تفريق ساده بايد دنبال ماشين حساب باشم و بدون اون حتما مرتكب اشتباه خواهم شد، حالا بايد ريز محاسبات مربوط به ورود و خروج و تحويل رو زير نظر داشته باشم تا مبادا مثلا آْمار يك عدد پيچ از بين يكصد هزار پيج جابجا بشه.
از اونجايي كه دوست هم ندارم كار محول شده رو سرسري بگيرم و حداقل بتونم همه توانم رو در انجام صحيح كارهاي محوله به نحو احسن به كار بگيرم، كتابي رو خريدم تا هميشه بتونه منو تو امور انبارداري و كارپردازي كمكم كنه. چاره اي نيست. البته خب بد هم نيست. يواش يواش داشتم پويايي خودم رو از دست ميدادم. چون تنها چيزهايي كه تصور بودن منبع درآمد براي من بودند زبان انگليسي و علوم كامپيوتري و برنامه نويسي بودند كه البته ديگه با اين همه مشغله حتي از درس خوندن هم ميمونم. كاش يك روز ۴۸ ساعت بود تا آدم ميتونست به همه اين ها برسه و باز فرصت مطالعه داشته باشه.
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد بر چینم
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آندم که بی یاد تو بنشینم
ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل
بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرقچینم
جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
که سلطانی عالم را طفیل عشق میبینم
اگر بر جای من غیری گزیند دوست، حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد
همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم
امشب بعد از ۲۴ سال که از عمرم میگذره، از ته دل در آغوشش گرفتم. از ته دل سرش رو گذاشتم رو شونه ام و با یک دست موهاشو نوازش کردم و با دست دیگه اشکاشو پاک کردم. برای اولین بار بهش گفتم: "فدات بشم." برای اولین بار. قبلا ها با گریه هاش گریه میکردم. مخصوصا وقتی که سنم کم بود و دلم بیشتر واسش می سوخت. اما الان خیلی کم اتفاق می افته که بشینم با گریه های تنهاییش گریه کنم و با خنده هاش لااقل لبخندی کوچیک بزنم. امشب همه غم های دنیا تو دلم پر شد. وقتی مثل کودکی بی کس و تنها سرش رو آروم رو شونه ات بزاره و اشک بریزه، مگه میتونی تحمل کنی و باهاش همدرد نشی؟ نه! حتی اگه دلت از سنگ باشه. بعد از سالیان سال به دستاش بوسه زدم و نوازششون کردم. گفتم فدات بشم آخه مگه من مردم که اینجوری تو ناله کنی؟ امشب بعد از سالها احساس کردم که چقدر میتونه به من نیاز داشته باشه.
بعد از سالها فهمیدم که این من نبودم که یه روزی به دلسوزی ها و محبت ها و نوازش هاش نیاز دارم. اون هم به نوازش ها و محبت های خشک و خالی من نیازمنده. دریغ نکردم. با همه اشکاش اشک ریختم، با همه ناراحتی هاش ناراحت شدم. با همه نوازش هاش نوازشش کردم. تنها کاری که ازم بر می اومد. مادر خیلی تنهاست. خیلی!
تابستان امسال امروز تموم میشه. سی و یک شهریور هشتاد و شش. برای من که خیلی زود تموم شد. یعنی اصلا متوجه نشدم از کجا اومد و از کجا رفت. تا چشم به هم زدم تموم شد. تابستان امسال یه جورایی با بقیه تابستونهای عمرم فرق داشت. روزهایی گرم و بعضا طاقت فرسا. در شلوغی و تحرک کامل. از همون روز اول تابستون تا همین لحظه ای که دارم این پست رو می نویسم، تماما سرم شلوغ بوده و مشغول فعالیت بودم. اولین تابستونی بود که اینجوری کار میکردم. از صبح ساعت 8 تا شب ساعت 9:30. یک بند مشغول بودم. 4 ساعت تو شرکت مشغول کار. 4 ساعت تو دانشگاه مشغول تحصیل و 5/5 ساعت هم تو موسسه مشغول تدریس. طوری برنامه ریزی کرده بودم که بین هر کدوم تنها یک ربع یا کمتر فاصله می افتاد. راستش تا قبل ماه رمضون من هیچوقت زودتر از 10:30 شب خونه نمیرسیدم. واسه همین هم همیشه صبح که میخواستم از خونه بزنم بیرون ناهار ( دو عدد لقمه بزرگ بربری با کالباس هر روز و بدون استثنا ) رو تو کیف سامسونتم میبردم و هر وقت که وقت میکردم میخوردم. اما بعضی روزها انقدر وقت کم میاوردم که حتی فرصت ناهار خوردن هم از دست میرفت و با خودم شب میاوردمش خونه. دوستام تو دانشگاه به سامسونت من میگفتن " آشپزخونه "! همین که در کیفم رو باز میکردم بوی کالباس می پیچید تو کلاس. بعدش هم اگه وقت میشد با همونها مینشستیم به صرف ساندویچ خونه ساز. خلاصه روزهای پر جنب و جوشی بود.
توی موسسه ها تو کل تابستون سر جمع 10 تا کلاس برداشتم. بحمدالله به همشون هم سر موقع میرسیدم. تجربه خیلی شیرین و در نوع خودش جذاب این بود که یکی از موسسه ها کلاس بچه ها رو داده بود بهم. بچه هایی که هنوز ABC رو بلد نبودن و خام خام اومده بودن تو کلاسی که من باید کلی خلاقیت نشون میدادم تا بتونم به خودم و کلاس و مخصوصا درس علاقه مند کنم. درس دادن توی این مقطع اولین تجربه ام بود. با استفاده از روش هایی که تو دوره کاردانی خونده بودم نحوه برخورد با اونها و اینکه چی خوشحالشون میکنه تونستم روزهای اول رو پیش ببرم. برای یاد دادن ABC یه مدت توی کتابهام و منابع ام و مخصوصا اینترنت جستجوهایی کردم و خلاصه به سایت برخوردم که حروف انگلیسی رو با رنگ آمیزی کامپیوتری یاد میداد. از اونجایی که نمیتونستم برای همه بچه های یکی یدونه کامپیوتر تدارک ببینم و اول هم یادشون بدم چی کار کنن، تصمیم گرفتم حروف رو به صورت بزرگ روی کاغذ A4 پرینت کنم و پشتشون هم تصاویری از میوه ها و حیوانات و ... که با اون حرف شروع بشه پرینت کردم. یعنی به ازای هر حرف یک کلمه با تصویر یاد می گرفتند. بدون این که حتی نوشتن او کلمه رو بلد باشن. توی کلاس سعی کردم حالتی ایجاد کنم که بچه ها خسته نشن. واسه همین هر جلسه 4 حرف رو ارائه می کردم و با همون چهار حرف 4 کلمه یاد میدادم و در کنار اون هم چند جمله انگلیسی میگفتم. تا 7 جلسه این کارو انجام دادم و تو هر جلسه هم همه اون حروفی رو که خونده بودن رو به همراه همه کلمات تابع، به صورت پازل و تصادفی از لای کاغذها در میاوردم و ازشون میخواستم سریع بگن. در آخر ترم هم با آهنگی که از جستجوی در سایتهای اینترنتی پیدا کرده بودم الفبای انگلیسی رو به ترتیب و آهنگین یادشون دادم. تا وقتی که مطمئن شدم حروف رو به ترتیب میتونن بخونن و حتی بنویسن شروع کردم به تدریس کتاب. چیزی که برام بعد از یک ماه و نیم جالبه اینه که این بچه ها همه اون مثالهایی که به واسطه بازی توی کلاس با حروف یاد گرفته بودن، رو میتونن بدون هیچ گونه مکثی بیان کنن.
توی کتابی که برای تدریس پیشنهاد شده بود اشخاصی به عنوان Helpers معرفی میشدن که بچه ها باید با بیان کردن مشکلاتشون به اونها میتونستن راه حل دریافت کنن. جملاتی نسبتا بلند رو که با چندین بار تکرار یاد گرفته بودن هنوز هم بدون این که بدونن چه طوری نوشته میشه، میتونن ادا کنن. این قسمت همیشه من و به تعجب وا میداره. تمامی اینها رو به واسطه بازی یاد گرفته بودن. اسباب بازیشون هم خود من بودم. یه دفعه Truck Driverمیشدم و محکم خودم رو به کسی که نقش Taxi Driver داشت می کوبیدم تا Police Officer بیاد و Whistle خودش رو استفاده کنه و بگه Stop. و بعد یک آتش سوزی الکی بشه و Firefighter وارد ماجرا بشه. همه اینها باعث میشد تا همه این اصطلاحات و اسمها رو یاد بگیرن. برای یاد دادن لباسها یک بار تو اواسط مرداد همون موقعی که گرما تا مغز استخون آدم میره و کلافش میکنه سویترم رو تنم کردم و رفتم کلاس تا بچه هابدونن به چی دقیقا میگن Sweater و با در آوردن و تن کردن اون بتونن مفهوم Take off و Put on رو یاد بگیرن. در آوردن کمربند و کفش و جوراب و پیرهن هم که دیگه جای خود دارد. همه اینها رو با تمام خستگی ام وقتی با عشق انجام میدادم که احساس میکردم بچه ها با علاقه و غافل از اینکه چه هدفی دنبال میشه همراهیم میکردن. امروز وقتی خواستم برای تست کردنشون یه کم از هوا و نحوه گفتن چگونگی وضع هوا و سایر موارد سوال میپرسیدم و اونها همگی به راحتی جواب میدادن از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم.
در عوض والدین هم همیشه برای این که ابراز محبت کنن و لطفشون رو شامل حال من، از اینکه بچه هاشون انقدر راحت و روون تونسته بودن الفبا و موارد مربوط به کتاب رو تو ذهن هاشون نهادینه کنن، به تشکر و قدردانی می پرداختند. اون وقت واقعا آدم خستگی رو از تنش بیرون میکنه.
از تجارب این سه ماهم خیلی چیزهای با ارزشی با خودم دارم. کلاسهایی که با بزرگسالان داشتم باعث شد تا به خودم زحمت بدم یه کم بیشتر مطالعه کنم. اینکه آدم تو تدریس برخی موقع ها بیشتر از دانش آموزهاش یاد میگیره واقعیت داره. کلاسی نبود که توش چیز جدید یاد نگرفته باشم.
هیچوقت خودم رو اینجوری تو سختی و پرکاری نمیتونستم تجسم کنم. منی که اگه یه ساعت خوابم کم میشد باید به جاش دو روز تمام و کمال میخوابیدم، حالا با 4 ساعت خوابیدن تو بعضی روزها میتونستم به کارهام البته با کمی سختی ادامه بدم. از این تابستونم که احساس میکنم وقتم رو به بطالت نگذروندم خیلی راضیم. اما یه چیزی که برام عذاب آور بود اینکه این پرکاری و بعضا مشکلات شخصی خودم باعث شد خیلی زیاد از خودم و اونی که بالا سرمه دور بمونم. خیلی دور. بعضی وقتها احساس میکنم اصلا لذتی نداره برام وقتی میبینم همه اینکارام سرانجامش اون نیست. اونی که بی شک همه اینها رو از خودش دارم. این رو اصلا دوست ندارم.
NEVER GIVE ALL THE HEART
Never give all the heart for love
Will hardly seem worth thinking of
To passionate women if it seem
Certain, and they never dream
That it fades out from kiss to kiss;
For everything that’s lovely is
But a brief, dreamy, kind delight.
O never give the heart outright,
For they, for all smooth lips can say,
Have given their hearts up to the play
And who could play it well enough
If deaf and dumb and blind with love?
He that made this knows all the cost,
For he gave all his heart and lost
____William Butler Yeats
بهار را چه کند آن دلی که خرم نیست
مرا ندیدن روی تو از خزان کم نیست
به جان دوست شبی نیست بی گل رویت
که چشمهای من آیینه زار شبنم نیست
در انزوای غم انگیز و سرد تنهایی
اگر که آتش یاد تو باشدم غم نیست
من از گناه محبت چگونه توبه کنم؟
کسی که مهر ندارد ز نسل آدم نیست
به پشت گرمی عشقت به راستی سوگند
به غیر دوست سرم پیش هیچ کس خم نیست
اگر چه زخمی آن اولین نگاه توام
مرا به غیر نگاه تو هیچ مرهم نیست
به تیغ ابروی تو از بلا نپرهیزم
پناه میبرم آنجا که گوشی امنیست
حرام باد مرا بی تو لحظه ای شادی
"که بی تو عید برایم کم از محرم نیست"
بیا بیا همه جانم که بی تو گاه بهار
بهار را چه کند آن دلی که خرم نیست
یادته؟ این همون اولین شعریه که تو دفترم برام نوشتی. همون روزهای اول. همون دفتری که هنوز هم بعد از چند سال همون بوی محبت و عشق تو رو میده. امروز خیلی دلم گرفته بود. عید هم بود. تنها بودم. همه شاد بودن. شادی میکردن. اما من میلولیدم. چون تو نبودی. همه بودند اما تو نبودی. یه آن به ذهنم اومد حالا که نمیتونی باشی بذار یه چند برگ از دفتر خاطراتمون رو ورق بزنم و به یاد تو چند خطی از اونها رو مرور کنم. همین که لای دفترم رو باز کردم اتاقم سرتاسر پر شد از بوی تو. همه اون گلهای لای دفتر و بوییدم. همه اون کارت پستال را یکی یکی خوندم. سال نو مبارک. تولدت مبارک. دوستت دارم. هرگز فراموشت نمیکنم.
لای همشون هم با خط قشنگت شعرهایی که میدونم همه از ته دلن برام نوشتی:
"عشق تو به تار و پود جانم بسته است
بی روی تو درهای جهانم بسته است
از دست تو خواهم که برآرم فریاد
در پیش نگاه تو زبانم بسته است"
یا
"من به هوایت نفسی میکشم
از دل نازت هوسی میکشم
تا که ببینم تو شدی بلبلی
من به درونم قفسی میکشم"
همه رو یکی یکی مرور کردم. دلم بیشتر تنگ شد. بیشتر تنها شدم. بیشتر دلم گرفت. اما هیچ کاری نتونستم بکنم. هیچ کار. درماندگی یعنی همین دیگه نه.
امروز از اون روزهای شلوغ و پر مشغله ام بود. مثل هر روز. اما انگار امروز حسابش با روزهای دیگه فرق میکرد. با اینکه از سر صبح تا ده شب همش کار و درگیری و سر کله زدن با اینو اون بود اما خستگی آنچنانی احساس نمیکردم. انگار خستگی تو وجودم گم شده بود. من قوی شده بودم یا کارم سبک شده بود. نمیدونم. هر چی هست مطمئن ام برمیگرده به تلقین. به خوشبینی. به اراده برای شاد زیستن. از دیروز قول دادم که زیاد سخت نگیرم. بهتر بگم قول دادیم که زیاد سخت نگیریم. زیاد منفی نبافیم. زیاد فکرهای منفی و موجهای منفی تولید نکنیم. قول دادیم ضمن اینکه قول با هم بودن برای همیشه رو حفظ میکنیم برای هم زندگی کردن رو هم از یاد نبریم. قول دادیم که در کنار هم به بهترین ها بیاندیشیم و با همه سختی ها مبارزه کنیم. قول دادیم توکلمون رو و ایمانمون رو تا ابد از دست ندیم.
امروز اصلا خسته نبودم. اصلا خسته نشدم. جوش نزدم. حرص نخوردم. ساده بود. همه چیز ساده ساده بود. دوندگی زیاد داشت اما خبری از خستگی نبود. تعجب کنم؟ نمیدونم. غصه بی خیال ما بود امروز. کجا رفته بود. پیش کی رفته بود امروز؟ نمیدونم.
امروز سر کلاس هام هم زیاد خسته نبودم. فقط یک انتقاد از طرف یکی از دخترهای مهمان ترم های بالاتر بهم شد که که "آقای امانی، کلاسهاتون خیلی خسته کننده نیست؟" و من هم در جواب گفتم: "دقیقا همینطوره!". میدونستم ۴ ترم بالاتره و فقط میخواد ابراز وجود کنه والا باید منتظر می موند و نظرات دوستانش رو جویا میشد. از این انتقاد به جای اینکه دلگیر شم یا دستپاچه، خیلی خوشحال شدم. اینو جدی میگم. اولین باری بود که به خاطر نحوه کلاس داریم توی یک موسسه آموزشی مورد انتقاد بودم. خیلی خوشحال شدم و با جواب ساده و بدون حاشیه ام هم، هم طرف رو و هم بقیه رو متعجب کردم. اما الان دارم یه فکری برای اینکه چطور میتونم از دید همه به کلاسهام تغییر و تحولی بدم میکنم. نهایت سعی ام رو هم میکنم اما باید بتونم به همه سنین جوابگو باشم و با شرایط وفق بدم. مخصوصا اینکه وقتم برای ترم های تابستون نصفه و باید کلاسها رو سریع تموم کنم.
حتما اگه نظری برای بهتر شدن و جذاب تر شدن کلاسی از دید یک خانم ۱۶ الی ۲۲ ساله به ذهنتون میرسه، بی نصیبم نگذارین. خدا رو چه دیدی شاید ما هم شدین مطلوب مردم. هر چند زیاد مهم نیست!
نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من
نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من
ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من
شعر از سیمین بهبهانی و مزین به صدای همایون شجریان. میتونین از قسمت موسیقی وبلاگ با نام هوای گریه با من دانلودش کنید. دلم گرفته خیلی!
امتحانات رو بالاخره تموم کردیم. کلی خرابکاری به بار آوردم. سه چهار روزی تعطیلی و بعدش دوباره دانشگاه. ترم تابستون. خدا میدونه این یکی رو چه جوری میخوام بخونم. اصلا موندم به کلاسها خواهم رسید یا نه. اصلا از نظر شرایط روحی آماده نیستم. کسلم. خواب آلودم همیشه. خمار خمار. دلم میخواد یه مدت نباشم. دور باشم. تنها. تنهای تنها. نه کسی با من کاری داشته باشه نه من کاری به کار کسی داشته باشم. اما حیف که نمیشه.
وبلاگ دو ساله شد. شهروند دو ساله شد. ننگستان دو ساله شد. از وقتی این
وبلاگ رو راه انداختم همش به این فکر می کردم که خب یه چند ماهی می نویسم و بعدش شاید وقت نکنم یا دلزده بشم یا همچین چیزی. اما نشدم. خیلی وقتها وقتی نمی تونم کسی رو پیدا کنم واسه درد دل، واسه دل خودم اینجا می نویسم. از همه چی می نویسم. می نالم. از شادی هام. از دردام. از مشکلاتم. از تجربه هام. به واسطه این وبلاگ خیلی چیزها یاد گرفتم. با خیلی ها آشنا شدم.
توی دو سالی که اینجا بودم دو تا سایت مجزا با رویکرد درآمد زایی راه انداختم. با اینکه کلی وقت صرفشون کردم و با دومین و فضای شخصی کار می کردم اما بازم نتونستم از این وبلاگ دل بکنم. وقتی اینجا می نوشتم احساس می کردم تعهدی ندارم. تعهدی به اینکه باید تو چه قالبی بنویسم. تعهدی به این که درباره چی بنویسم. هیچکدوم رو نداشتم. واسه همین آزادانه می نوشتم با وجود نگارش ضعیفم از همشون لذت می بردم.
از وقتی اینجا نوشتن رو شروع کردم، به فکر یاد گرفتن برنامه نویسی وب افتادم. به لطف همین وبلاگ ساده مجبور شدم دنبال بعضی زبانهای برنامه نویسی وب برم. باعث شد به تکنولوژی ها روز طراحی وب فکر کنم و از همشون یه چیزهایی ولو ناچیز یاد بگیرم و تو کارهای طراحی وبم ازشون استفاده کنم. که الان به لطف همین یادگرفتن ها به واسطه وبلاگ نویسی، مشغول کارم.
دوست روانشناسی می گفت: وبلاگ نویسی خیلی خوبه ادامه بده. یک روزی آدم بعد از چند سال برمیگرده و به نوشته هاش نگاه می کنه. به این که چه فراز و نشیب هایی تو زندگی داشته فکر میکنه. گاه میخنده و گاه ناراحت میشه.
اینو راست میگفت. الان که به نوشته های دوسال پیشم تا به امروز نگاه میکنم و تمام گاه نوشته هام رو مرور میکنم، همون حس رو پیدا میکنم. فراز و فرودهای مکرر. شادی ها و نگرانی های متداول. به همه اینها که نگاه میکنم حس میکنم عوض شدم. یا بهتر شدم یا بدتر. اما در هر حال تغییر رو حس می کنم. تجربه رو حس می کنم. هیچ کدوم رو هم نمی تونم فراموش کنم.
از امروز یه بخشی رو به وبلاگ اضافه کردم با عنوان "موسیقی های مورد علاقه من". دوست دارم همه اون موسیقی های رو که همیشه گوش میدم و آروم میشم رو اینجا بذارم تا هر جا هستم بهشون دسترسی داشته باشم. کاش آدم همه اون چیزهایی رو که دوست داشت رو میتونست با خودش همه جا داشته باشه. شما هم اگه خواستین می تونین دانلود کنین.
هر که آرد سخن از عشق بدان می خندم
خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است
کارم از گریه گذشته است بدان می خندم
اعلام خبر سهمیه بندی بنزین، چیزی بود که از دیشب تا به حال مثل بمب صدا کرده و هیاهوی زیادی هم به دنبال داشته. اعلام خبر سهمیه بندی شدن از ساعت ۱۲ شب و اعلام اون از رسانه ها اونهم تنها سه ساعت قبل، چیزی بود که مردم رو به سرعت به خیابونها آورد و مستقیم کشوند به پمپ بنزین.
ساعت ۱۰ شب بود اومدم خونه و خبر رو از تلویزیون شنیدم. با اینکه هنوز در حال دنبال کردن سریال نرسیدن کارت سوخت و مشکلات سوختگیری بدون کارت هستیم، اما رفتم از یکی از آشناها کارت سوخت امانت گرفتم و به خیال اینکه سریع میرم بنزین میزنم و برمیگردم، روانه پمپ بنزین شدم. یه آن فکر کردم خبریه تو شهر. خیابونهایی که تو روز نسبتا خلوت بودن، اونوقت شب پر بودن از ماشین. گفتم نکنه جشنی چیزی هست اینورها. بیخیال روندم سمت پمپ بنزین. چشمتون روز بد نبینه تا پیچیدم تو خیابون منتهی به پمپ بنزین با صف دراز و طویل ماشین های در جستجوی بنزین مواجه شدم. انتهای خیابون هم که به میدون میخورد با پارک عرضی ماشین پلیس بسته شده بود. گفتم یه چرخی تو شهر بزنم تا شاید تو جاهای خلوت جا واسه زدن بنزین پیدا کنم. هر خیابونی که نزدیکش پمپ بنزین بود تا کیلومترها ترافیک داشت. بنزین ماشین هم داشت ته می کشید.
اینو داخل پرانتز عرض کنم که، تقریبا خیلی جاها اردبیل به خاطر خیابونهای داخل شهری باریکش معروفه. یعنی وقتی تو مرکز شهر داری رانندگی میکنی و اگه تو ساعات شلوغی باشی، حتما با ترافیک سنگینی مواجه خواهی شد. واسه همین آوردن اکثر خیابونهای منتهی به مرکز شهر رو یکطرفه کردن که مثلا یه خورده از بار ترافیک کاسته بشه. اما انقدر این کار رو ناشیانه انجام دادن که بعضی وقتها راننده ها تو سردرگمی میمونن که از کدوم سمت باید برن تا به مقصد برسن. این یکطرفه کردن خیابونها داستان بامزه ای به خودش گرفته. مثلا توی مرکز شهر که یک خیابون دو طرفه بود و وسطش هم جدول کشی عریضی داشت، از این هفته شده یک طرفه. هرکی میاد تو مرکز شهر میخواد به مسیرش ادامه بده اینجا که میرسه میمنونه چکار کنه. همه قاط میزنن و دوباره ترافیک میشه!
اینو گفتم به خاطر اینکه دیشب با همون باک خالی که داشتم دنبال بنزین می گشتم به خاطر همین یکطرفه بازی ها مجبور شدم کل شهر رو دور بزنم .
خلاصه یه آن به ذهنم زد که برم تو جاده و از پمپ بنزین های بیرون شهر و تو جاده بنزین بزنم. رفتم سمت سرعین. گفتم کی نصف شبی پا میشه بره اونجا. برم سریع اونجا و برگردم. اوایل جاده، چه رفت و چه برگشت، بازم حالت عادی نداشت و شلوغ پلوغ به نظر می رسید. فکر کنم 5 کیلومتری به پمپ بنزین مونده بود که ترافیک سنگین شد. از این ور هم با این که اتوبان بود و یکطرفه و جاده هم جدول کشی داشت، اما از روبرو داشت ماشین میومد به چه سرعتی و چه تعدادی!!! یه مقدار که جلوتر رفتم دیدم همه ماشین ها به خاطر ترافیک حاصل از صف بنزین دارن جاده یک طرفه رو دور میزنن و برمیگردن. منم دیدم راهی نیست برگشتم. چیزی هم از بنزین برام نمیونده بود. قید بنزین رو زدم و برگشتم خونه.
وقتی رسیدم خونه اتفاقا وزیر محترم نفت، مهندس هامانه، هم داشت تو گفتگوی خبری با افتخار از طرح سوختش و از هوشمند بودنش صحبت میکرد. و البته قول میداد که تا سه ماه آینده مردم دیگه مشکل بنزین نخواهند داشت و همگی مرتفع خواهد شد.
شاید قبلا با جیره بندی بنزین مخالف بودم، اما امروز با یه کم تحقیق و مطالعه درباره شرایط مصرف بنزین تو ایران و سایر کشورها و همچنین تفاوت چشمگیر قیمت بنزین عرضه شده به این نتیجه رسیدم که این سهمیه بندی صرفا چیز بدی نیست و ممکنه در آینده ای نزدیک کلی مزایا برای مردم ایران داشته باشه. البته اگر واقعا اصولی کار بشه و صرف جویی های حاصله از سهمیه بندی به واقع در جهت رفاه مردم صرف بشه حتما طرح خوبی خواهد بود.
و اما امروز
خیابونها خلوت. رنگ ماشینها اکثرا زرد و نارنجی (تاکسی). کمتر شاهد ویراژ آدمهای بیکار تو خیابونیم. برای تاکسی گرفتن نیم ساعت باید منتظر بشیم. تعداد آدمها بیشتر از ماشینها. همکاران امروز دیر سر کارن. پمپ بنزین ها خلوت. بحث سهمیه بندی و عواقبش داغ ترین بحث کوچه بازار
یک چیزی هم که خیلی روش فکر کردن میخواد، مسافر کشهای شخصیه. خیلی ها هستن که تنها درآمدشون از مسافرکشی تو خیابونهاست. مسیرهای ویژه که مخصوص اتوبوس و تاکسیه بس نبود حالا هم سهمیه بنزین روزی ۳ لیتر. یکی نیست این بندگان خدا رو دریابه. اگه اشتباه نکنم به اینها و به خیل عظیم امسال آنها هم میگن ایرانی.
خبرهای داغ مربوط به سهمیه بندی بنزین و آتش زدن پمپ بنزین ها و سایر وقایع دیشب:
جدول میزان سهمیه بنزین
انواع خودروها و موتورسیکلت
گزارش تصویری از
ساعاتی پیش از آغاز سهمیه بندی بنزین : ایران در التهاب !
گزارش تصویری سانسور شده
خبرگزاری ایسنا درباره حوادث دیشب : ایران در التهاب (2)
در پی سهمیه بندی
بنزین؛ پمپ بنزین نیایش به آتش کشیده شد
گزارش
و تصاویر Pajamasmedia از وقایع دیشب
غافلگيري مسافران از اعلام
آغاز سهميهبندي
آتشنشاني: 12 پمپبنزين،
ديشب سوخت
فتوکاتور گل آقا درباره دیشب
Petrol rationing sparks riot in
Iran
دعا کنین نیافتم. هر چند دیگه گذشت وقتش. ![]()
همایون شجریان خیلی قشنگ این شعر مولانا رو خونده. می تونین اینجا دانلودش کنین. جدیدا عاشق این آهنگ شدم. از آلبوم "نسیم وصل". حجمش ۸۰۰ کیلوبایته.
دو روز پیش داشتم از شرکت برمی گشتم که تو خیابون یک آگهی توجه ام رو به خودش جلب کرد.
"...به تعدادی آقا و خانم مسلط به زبان انگلیسی نیازمندیم..."
گفتم خب ما که دست و پا شکسته یه چیزایی به انگلیسی بلغور می کنیم، یه زنگی بزنیم ببینیم چه خبره. با شماره تلفنی که روی آگهی بود تماس گرفتم و درباره نوع کار و مزایاش پرسیدم. یک شرکت کاریابی بود. برای یک هتل "راهنمای توریست" می خواستند. هتل قصر تو سرعین، ۲۵ کیلومتری اردبیل. حقوق نسبتا خوبی هم می دادند. هم فال بود هم تماشا. هم درس بود واسه من هم کار.
رفتم اداره به ظاهر کاریابی و درباره کار مورد نظر جویا شدم. قرار شد یک سری مدارک بیارم و اونها هم منو به هتل معرفی کنند. قانون جالبی هم داشتند و اون هم این که باید حقوق ماه اول رو دو دستی تقدیم اداره کاریابی می کردی. قبول کردم. یک سفته دویست هزار تومانی هم بابت این که یه وقت بعد از استخدام دبه در نیارم و زیر قولم (حقوق ماه اول) نزنم، امضا کردم و تحویل دادم. قرار شد برم هتل و بقیه صحبت ها هم با اونها باشه. داشتم دفتر کاریابی رو ترک می کردم که مسئول دفتر گفت: "وقتی که رفتین هتل لطفا نگین که ما آگهی زده بودیم برای این کار. چون اونها از ما خواسته بودن که اگه کسی رو تو آشناها سراغ داریم واسه کار بفرستیم هتل."
اطاعت امر کردم و زدم بیرون.
پنجشنبه بعد از ظهر ماشین رو ورداشتم و رفتم سرعین. بعد از کلی گشت و گذار و پرس و جو، هتل رو پیدا کردم. تقریبا ورودی سرعین بود و مسیر راحتی هم داشت. اما تو مرحله نهایی ساخت بود. داشتن به ظاهرش می رسیدن. رفتم داخل هتل. با این که داشتن روش کار می کردن اما واقعا قصر بود. داخلش خیلی مجهز و شیک و پیک بود. چون سوادم به اسم و جنس چیزهای استفاده شده توی هتل نمیرسه زیاد به شرح اونها نمی پردازم.
رفتم دفتر هتل و منتظر موندم. حدودا یک ربع بعد آقایی، فرم به دست داخل شد و فرم استخدام گونه ای هم دستم داد و خواست که پرش کنم. با کمال میل به ۳۰-۴۰ تا سوال از اسم و فامیل گرفته تا اسم پدر و پدر جد و سوابق کاری و دوستان معتمد و آشنا، همه رو نوشتم. بردم فرم رو تحویل بدم که اون آقا برگشت گفت: "این قسمت پشتی فرم رو هم لطفا امضا کنین". قسمت پشت فرم نوشته بود که "... اینجانب با کمال میل تعهد میدهم که ۶۰ روز برای هتل به صورت آزمایشی و (البته مجانی) کار کنم...". خیلی برام جالب اومد. حقوق اول ماه رو پیش پرداخت به واسطه یک سفته به کاریابی محترم داده بودم، در حالی که تا ۲ ماه خبری از حقوق نخواهد بود. یعنی سه ماه کار مجانی بدون حتی یک قرون دستمزد.
اونجا رو هم امضا کردم و گفتن که باهاتون تماس می گیریم.
دوباره برگشتم اردبیل. یه چند صفحه متن برای ترجمه تو شرکت داشتم که باید تمومشون می کردم. مستقیم رفتم شرکت. تازه رسیده بودم و هنوز درب ماشین رو نبسته بودم که گوشیم زنگ خورد.
-"الو! آقای امانی؟"
-"بفرمائید!"
-"شما الان تشریف آورده بودین هتل برای استخدام؟"
-"بله. بفرمائید." ( تو دلم گفتم حتما دیگه استخدامم!)
-"میشه بفرمائید کی شما رو به اینجا معرفی کرده؟"
-"آقای فروغی. یک موسسه کاریابی."
-"چیزی هم ازتون گرفتن؟ منظورم اینه که بابت پیدا کردن کار، شما چه چیزی متقبل شدین؟"
-"حقوق اول ماه که در قبالش یک سفته دویست هزار تومانی دادم."
-"خیلی خب. آقا شما برو همین الان سفته ات رو بگیر و بگو که استخدام نمی کنن. من واسه خودت می گیم. می خوام پولت نره. ما اگه نیاز داشتیم باهاتون تماس می گیریم خبرتون می کنیم."
موندم گیج و حیرون که چه کنم. این دیگه چه جورشه؟ چرا همچین شد؟ اون سفته چی میشه؟ نکنه کلاه برداری بوده و دویست هزار تومن-که واسه من حکم تموم زندگیم رو داره-قرار سر ما کلاه بره؟ نخواستیم کار با حقوق بالا رو. یکی بیاد ما رو دریابه. من اولین بارمه سفته گرو می زارم. از قانونش و این که چه مسئولیت متوجه متعهد اونه اصلا خبر ندارم. خیلی احمقم نه؟
موضوع از این قرار بوده که این شرکت به ظاهر کاریابی، یک شرکت پیمانکاری بوده و چون یک سری از پروژه های مربوط به هتل رو انجام داده بوده و با آقای صاحب هتل هم آشنا بوده، آقای صاحب هتل بهش سفارش می کنه که اگه تو اردبیل آشنایی چیزی سراغ داشتی معرفی کن هتل تا واسه ما کار کنه. ایشون هم ورمی دارن به اسم موسسه کاریابی آگهی می زنند و به جذب حقوق اول رویایی مردم می پردازن.
این وسط ما چی میشیم. ما هم تنها چیزی که از این کار عایدمون شد، سه چهار ساعتی الافی از کار و زندگی و یه سفته دست مردم که هنوز نرفتم دنبالش و نمی دونم آخرش چی میشه. خدا خودش به خیر بگذرونه.
آپدیت : دیروز خبردار شدم که به موسسه ای که توش تدریس میکنم زنگ زدن و تحقیق کردن. کلی هم تعریف شنیدن. حالا باید منتظر موند و دید چی پیش میاد!
این قالب همون قالب قبلیه، یه کم رنگ و روش رو عوض کردم. اون چشم سمت چپ بالا در قسمت هدر مال خودمه. حدودا ۴ سال پیش با هندیکم کپچر کردم. این عکس سمت چپتون هم مال خودمه. یعنی خودمم. پارسال یا پیارسال با اسکنر گرفتمش. یه اسکنر معمولی. سرم رو بردم روش و درش رو نیمه باز گذاشتم. نتیجه اش اینی شد که میبینین. دوستان پیشنهاد در قندون رو میدادن واسه ترسوندن بچه ها، ولی خب قسمت شد بزنمش اینجا.
همین الان فیلم "مهمان" رو دیدم. با این که محتوای همچنان تکراری داشت اما بعد از مدتها باعث شد یه خنده اساسی بکنم. امروز روز دوم تعطیلات بود. برای من که جمعه با روزهای جمعه فرقی نمیکنه،
این دو روز یه استراحت جانانه ای کردم. فقط دلم میخواست بگیرم بخوابم. خوش بگذرونم. فیلم ببینم. همه اون کارهایی که تو روزهای غیر امکانش نبود. یا سر کارم، یا آموزشگاه، یا دانشگاه، و یا کتابخونه. کلی این دو روز استراحت کردم. حتی درس هم نخوندم. قبلاها که بیکار بودم همش تو خونه بودم و تا 11 صبح میخوابیدم. تازه وقتی هم که از خواب پامیشدم دلم میخواست چند ساعت بعدش دوباره بگیرم بخوابم. شب ها هم که تا نزدیکهای صبح پای کامپیوتر مشغول بودم. اون روزها با اینکه استراحتم بیشتر بود، اما همیشه کسل بودم. اما الان که یه نموره تو جنب و جوشم با وجود خستگی مفرط، خیلی سرپاترم.
دو سال پیش که داشتم از اردبیل به خلخال میرفتم به دو نفر خانم و آقا اهل چک و اسلواکی برخوردم که با هم تا مقصد همراه بودیم. دستشون یه کتاب بود درباره ایران. معلوم بود مخصوص توریستهایی که به ایران سفر میکنند. اون موقع نشد ازشون بپرسم این چه کتابیه. اما دلم میخواست بدونم. راجع به همه چیز صحبت کردیم الا این کتاب. امروز به طور اتفاقی این کتاب "Lovely Planet Iran" رو تو آمازون دیدم. خیلی دلم میخواست میتونستم یکی از اون داشته باشم. اما متاسفانه آمازون shipping به ایران نداره. چون ایران تو تحریمه. کاش میشد یه جوری از اون ور آب سفارشش رو داد. فکر میکنم تنها کتابیه که تابه حال نتونستم از اینترنت دانلود کنم.
این بازی از اون بازی هاست ها. بهزاد عبدی من و دعوت کرده. اما دیگه این بازی با یلدا بازی یه کم فرق میکنه. انگاری یه خورده جدی تر شده. ما که سرمون درد میکنه واسه این بازیها. لااقل آدم یک مطلبی تو ذهنش میاد که بنویسه. با اینکه فقط ۲۳ سالمه و یه خورده زود واسه این جور حرفها باشه، اما توی زندگی ۲۳ ساله ام آدمها و اتفاقات خیلی زیادی روم تاثیر داشتند. ارزش خیلی هاش رو شاید نشه اونجور که شایسته است اینجا آورد، ولی مینویسم.
ای کاش میتونستم شاکر تک تک محبت های خداوند باشم. بهر حال این همه اون چیزهایی نبود که به واقع در من تاثیرگذارترین ها بودند، اما قطعا لحظه لحظه زندگیم همیشه در حال یادگیری و تاثیر پذیری از وقایع و شخصیت های پیرامونم بودم.
من برای این بازی جالب و در خور توجه از بازتاب آفتاب، جوانان ایران زمین، زیر نور مهتاب، دعوت میکنم.
تا ساحل چشمان تو تکثیر شدیم
گفتند غروب جمعه خواهی آمد
آنقدر نیامدی که ما پیر شدیم
دیروز چه خبری بود تو شهر. همه جا پر بود از مامورای نیروی انتظامی و ضد شورش. دور تا دور میدون رو نظامی ها احاطه کرده بودن و باتون به دست منتظر بودن تا جیکت دربیاد. جلوی همه بانکها سه چهار تا مامور با باتون وایساده بودن. کلا شکل حکومت نظامی گرفته بود شهر به خودش. دلیلش هم این بود که قرار بود پان ترکیست ها یا به تعبیر خودشون هویت طلب ها به مناسبت توهین سال گذشته و به اصطلاح خودشون سالگرد حرکت ملی آذربایجان، دوباره دست به تظاهرات بزنن. قبلش هم ظاهرا کلی تبلیغات و سی دی و اعلامیه پخش کرده بودن. مامورها هم برای جلوگیری از هر گونه شورش و سر و صدای احتمالی آماده باش بودن.
ساعت ۴ بعد از ظهر بود که گذارم به میدون شریعتی وعده گاه پان ترکیست ها افتاد. داشتم از سر کار برمیگشتم و میخواستم برم کتابخونه عمومی برای مطالعه. تا از تاکسی پیاده شدم و چشمم به اون همه مامور افتاد یهو چنان ترسی تمام وجودم رو گرفت که یه آن احساس کردم دارم میلرزم. سرم رو انداختم پایین و در حالی که وانمود میکردم حالت کاملا عادی دارم به سمت خیابون روانه شدم و با اینکه مسیرم تا کتابخونه پیاده فقط ۱۰ دقیقه بود، تاکسی گرفتم و دو قدم راه رو با دو مسیر تاکسی عوض کردم و به کتابخونه رسوندم.
دست خودم نیست. همیشه وقتی از این مامورا میبینم - مخصوصا از نوع ضد شورشیش - از ترس به خودم میلرزم و هری دلم میریزه پایین. خاطره خیلی بدی از اینها و این جور اتفاقا دارم. فکر نکنم بتونم تا آخر عمر فراموش کنم. هیچ وقت اون روزهایی رو که به خاطر هیچ و پوچ یک هفته بازداشت بودیم رو فراموش نمیکنم.
رفتم نشستم کتابخونه و شروع کردم به خوندن درسها. اما مگه میشد تمرکز کنم. تمام فکرم مشغول بود. ناخودآگاه تمام اون اتفاقاتی که ۴ سال پیش برام افتاد تو ذهنم مرور شد. از همون لحظات اول و از همون ثانیه ای که اگر یک ثانیه تعلل میکردیم اون اتفاق شاید نمی افتاد تا آخرین روز از یازدهمین ماه رفت و آمد به دادگستری و نهایتا گرفتن حکم تبرعه گی. همگی جلوی چشمم اومد. قلبم یک لحظه از تپش وا نمیستاد. شدم مصداق ضرب و المثل معروف که میگه: "مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسه".
یک ساعتی گذشت و بعدش باید میرفتم موسسه. ساعت ۵:۳۰ بود. با ترس و لرز حرکت کردم سمت موسسه. نزدیک موسسه که رسیدم یک آن چشمم برگشت به سمت یک پراید سفید که رانندش کلاه کپ سفید گذاشته بود و یه لحظه بیسیمش از پشت شیشه معلوم شد. با لباس شخصی و خیلی هم جوان پسند نزدیک میدون داشت کشیک میداد. سرم و برگردوندم و به راهم ادامه دادم. رفتم موسسه و کلاس رو شروع کردم. خلاصه تا اون لحظه همه چی بخیر گذشت.
یک ربعی از کلاس گذشته بود که یکی از دختر ها وارد کلاس شد. طبق عادت پرسیدم "چرا دیر کردین؟ یک ربع از کلاس رفته". گفت که داره از سمت میدون شریعتی میاد و یواش یواش داشته شلوغ میشده. ضمنا پلیس گشت ارشاد هم برای تذکر دادن به نحوه پوششش نگه اش داشته بود. نکته جالب و خنده دار وقتی بود که اون خانم میخواست درباره یک چیزی صحبت کنه اما خنده امونش نمیداد. بعد از این که گشت ارشاد به ایشون تذکر داده که مقنعه ات رو درست کن، یک شاخه گل پلاستیکی با یه کارت که نفهمیدم چی بود بهش به عنوان "نمیدونم اسمش رو چی بذارم - یادبود، جایزه، تشویقی، یا ..." داده بود و روانه اش کرده بود. خلاصه کلی از این بامزه بازی های پلیس خنده ام گرفته بود.
اما امروز که تصاویر مربوط به فاجعه میدان هفت تیر تهران رو میدیم [ + , + , + ]، یه آن با خودم گفتم که ای بابا این مهرورزای اردبیلی چقدر با همنوعان تهرانی فرق دارن ها. چقدر مهربانانه عمل میکنن. آدم دلش میخواد بره ارشاد بشه. اینجا گل میدن بهشون و متشکر از امر به اصطلاح معروفشون، اونجا میزنن دخترهای مردم رو خونین و مالین میکنن و هیچکس هم جوابگو نیست. از شاخه گل هم خبری نیست. اما واقعا وقتی این عکسها رو میبینم و اون جیغ و دادهای دخترها و زنها رو میشنوم نه از ایرانی بودنم که از انسان بودنم حالم بهم میخوره. همش میگم ای کاش هیچوقت هیچی رو نمیفهمیدم. ای کاش تو این دوره زندگی نمیکردم. ای کاش آدم نبودم.
امروز دقیقا سومین سال تولد زندگی مشترکمونه. ما که کشتیم خودمون رو کسی
به ما تبریک بگه، نگفت. زنگ زدیم به تک تک دوستان از طرف خودمون و به نوبه خودمون این روز فرخنده و عزیز رو به خودمون و دوستانمون تبریک گفتیم. امیدواریم هر جا که هستیم سالهای سال در کنار هم با محبت و خوشی، زندگی خوبی رو داشته باشیم. [متشکرم] . فعلا این سومین سالگرد رو هم به خوبی و شادکامی در کنار هم بودیم. البته سایه خدا هم همچنان بالای سرمون هوامون رو داره.
برای شما هم آرزوی سالی خوب و سرشار از ازدواج و همسر و فرزند نیک و صالح آرزومندیم و امیدواریم شما هم جزو خوشبخت ترین های دنیا باشین. مثل ما!
راستی اگر شما هم یه وقت خواستید سالگردی، جشنی، تولدی چیزی بگیرین حتما از یک ماه پیش پولهاتون رو جمع کنید تا شرمنده همسرتون نشین. مثل ما!. من یادم رفت پولهام رو جمع کنم واسه همین هیچی نتونستم پیدا کنم که ارزش ایشون رو داشته باشه. واسه همین هیچی نخریدم تا ارزش کار حفظ بشه. توصیه میکنم شما هم از این راه وارد بشین. برامون آرزوی های خوب خوب بکنید.
امروز اصلا حوصله هیچی رو ندارم. نمیدونم چرا اینقدر خسته ام. میل کار کردن رو هم ندارم. کاش یه خورده تنوع تو زندگی مون بود. چند وقته همش تکرار مکرراته. کاش یه مسافرت یه هفته ای میشد بریم بیرون از شهر. یه جایی آروم و ساکت. فارغ از هر گونه دغدغه ای. مثل تعطیلات عید امسال. به نظر من یکنواختی بدترین چیز تو زندگی آدمه. بدترین چیز. فکر میکنم از همه چیزم عقب موندم. از درسم از زندگیم. همش منتظر یه اتفاق بزرگم. کی میخواد بیافته الله اعلم. اصلا شایدم هم همچین چیزی در کار نباشه. باید منتظر بود.
بی ربط : اگر دنبال یه سایت مناسب برای یادگیری زبانید یا میخواید مهارت شنیداری تون تقویت بشه، حتما یه سر به این سایت بزنین. حتما میشناسینش. صدای آمریکا (VOA). بخش Special English ایده های خوبی برای یاد گیری زبان و اطلاعات خیلی جالبی درباره زندگی و فرهنگ کشورهای دیگه، مخصوصا آمریکا میده. آدرس این سایت الان فیل تر شده. میتونین با اضافه کردن origin به اول آدرس سایت از فیل ترینگ مخابرات رد بشین. برای مشاهده سایت بدون فیل تر و البته نه همه آی اس پی ها اینجا کلیک کنید.
تعطیلات عید امسال یکی از بهترین و پر مشفله ترین تعطیلات عمرم بود. به چند دلیل مهم :
اول اینکه بعد از یک سال بالاخره یک مسافرت دلچسب به همراه خانواده به شهرهای تهران ، قم ، اصفهان و ... رفتیم. خیلی خوش گذشت. نمیگم جاتون خالی چون همه جاها رو خودم پر کرده بودم و نذاشتم یه ذره خوشی بیرون بزنه. یه هفت هشت روزی رو بیرون گذروندیم.
سوای بحث پیرامون خوش گذشتنهای مسافرت و همراهی با عزیزان، کار خیلی مهمی که خیلی وقت بود نمیشد انجام بدم این بود که رفتم میدان انقلاب و یه دلی از عزا درآوردم و کلی پول گذاشتم و با یه کوله بار غذای روح اون هم موضوعات رنگارنگ، برگشتم. جاتون خالی کتابخونه ام دیگه جا برای سوزن انداختن نداره. کلی کتاب خوشگل مشگل جلد قشنگ دست نخورده به علاوه کلی کتاب خوشگل مشگل نو. جون میده واسه نخوندن. اما از شوخی گذشته خیلی به این کتابها احتیاج داشتم. اما حیف که پول کافی نداشتم. هر چی هم که داشتم .... بلللللللللله ...
از اونجایی که قبل از عید تصمیم گرفته بودم دیگه یه تکونی به خودم بدم و یه خورده از انباشته ناچیز اطلاعاتی که در مشائر مبارک داشتم رو استفاده کنم، شروع کردم فرت و فرت به راه اندازی سایت. - البته از آنجایی که دیگه اینجانب الان بیکار و الاف میگردم، کار قبل از عیدم رو هم از دست دادم ( قرارداد تموم شد) دیگه شبها رو به شب زنده داری جلوی کامپیوتر و روزها رو هم به عبادت در عالم هپلوت (خواب تا ساعت 1 بعد از ظهر) میپردازم – خلاصه اینکه سایت اول رو به اتفاق یکی از دوستانم وبلاگ وار افتتاح کردیم و کلی هم اسم واسش انتخاب کردیم. که با این آدرس اومد بالا. سایت دیگه رو هم که در مرحله طراحی به سر میبره بعدا میگم تا لو نره. خلاصه توی این تعطیلات فکر نمیکنم وقتی از خودم هدر داده باشم. تازه از دو روز پیش هم آگهی رو در و دیوار چسبوندم که آی ملت بیاین من تدریس خصوصی وب ( HTML - CSS ) میکنم. ملت هم سنگ تموم گذاشتن و هی فرت و فرت تلفن میکنن. خدا هم که همش از اون ور هی ساپورتمون میکنه. بازم خدا.
تنها چیزی که مونده اینه که این ترم اصلا رو مود درس خوندن نیستم. همش میگم از این هفته بعد شروع میکنم، از اون هفته بعد شروع میکنم. خدا خودش این ترم رو به خیر بگذرونه.
شما هم هر جا بودین و خوش گذروندین، خوش باشین. عید رو که تبریک نمیگم چون گذشته . ولی باز عیدتون مبارک.
گلد ماینر از اون بازیهای خیلی جذاب و کوچولوئه که واقعا آدم رو معتاد خودش میکنه. این بازی در قالب فلشه و حجم خیلی کمی هم داره. تنها کاری که شما میکنی اینه که باید با کلید های جهتی کیبورد توسط یک قلاب طلاهای مورد نیاز هر مرحله رو جمع آوری کنی و مرحله رو رد کنی. من هر روز باید این بازی یه نیم ساعت یا یک ساعت بازی کنم. معتاد شدم باور کنین. بد نیست شما هم یه تجربه ای بکنین. برای بازی میتونین روی لینک پایین کلیک کنید.
برای بازی اینجا کلیک کنید [ پنجره جدید باز میکنه ]
دیروز اولین جلسه از کلاس MCSE بود. بالاخره بعد از گذشت سه ماه از زمان ثبت نام، کلاس شروع شد.این ترم با عنوان NETWORK + آغاز شده و تا سه هفته ادامه خواهد داشت. خیلی سطح بالایی داره. بهرحال امیدوارم بتونم با توجه به هزینه بسیار سنگین تا آخر ادامه بدم. این دوره حدود یک سال و نیم طول میکشه و بعدش بهت میگن مهندس شبکه.
انتخابات هم که کماکان به قوت خودش باقیه و خدا میدونه چه چیزهایی که آدم توی تبلیغات این کاندیداها نمیبینه. انواع و اقسام تبلیغات این دوره رو هم بامزه کرده هم با کلاس.
بامزه از این لحاظ میگم که مثلا یکی از آقایون با صورت صافکاری نقاشی شده و موهای یه وری چشم های خمار چنان عکسی گرفته که بیشتر شبیه به عکسهای خوانندگانی میمونه که روی آلبوم هاشون برای جلب توجه بیشتر استفاده میکنن تا نمایندگی برای شورا. یا مثلا یه خانومی با یک عکس کاملا آرایش کرده و البته محجوب روی یکی از بیلبوردها نوشته " لیلا .... باور مردم ، یاور مردم ، خواهر مردم " ^_^ .
یا یه آقای جوونی که ظاهرا میخواسته ادعای روشنفکری بکنه، در عکسی که برای تبلیغات استفاده کرده دستش رو چنان ناشیانه به دسته عینکش گرفته و نگاه عمیقی میکنه که واقعا ادم رو به خنده وامیداره.
و اما انتخابات امسال توسط برخی کاندیداها هم خیلی با کلاس اجرا میشه. برای مثال در مرکز شهر روی دیوار پشتی یک ساختمان 5 طبقه با ویدئو پروژکتور روی پرده سفید بزرگی تبلیغات متحرک با تصاویر کاندیداها انجام میشه که در نوع خودش جالب و ابتکاریه.
اما بشنوید از اوضاع شهر. باور کنید من خودم شخصا خیلی مایلم که همیشه انتخابات باشه و تبلیغات. اصلا آدم وقتی میره به مرکز شهر خیلی روحیه اش عوض میشه. شهر که تا چند روز پیش چهره مرده و خسته کننده ای داشت حالا پر شده از پوسترها و بنرهای بزرگ و رنگی که با فلشهای نورانی پی در پی شبها چهره زیبا و البته کر و کثیفی به خودش گرفته.
بهرحال من که نتونستم از بین 107 ! نفر کاندیدای رنگ وارنگ و بعضا اجق وجق یه 9 نفری رو انتخاب کنم. واسه همین فکر رای دادن رو از سرم بیرون کردم. شاید دفعه بعد.
این روزها خیلی تلخ میگذرن. خیلی تلخ.

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هرکجا هست خدایا به سلامت دارش
بالاخره این کنکور کاردانی به کارشناسی ما هم تموم شد. خدا خودش به خیر بگذرونه. ما که هر چی بلد بودیم و نبودیم زدیم. تا حالا اینجوری توی هیچ امتحانی استرس نداشتم. دیگه آخرهای امتحان داشتم سردرد میگرفتم. خیلی دستپاچه شده بودم. همش هم تقصیر خودم بود. خیلی به خودم تلقین منفی میکردم که اصلا بلد نیستم و نخوندم و ... خب دلیلی هم که داشتم تنها این بود که باید بتونم این امتحان رو پشت سر بذارم و حداقل تا کارشناسی زبان پیش برم. چون آینده خودم رو توی داشتن یه مدرک حداقل درست و حسابی میبینم. بهرحال هر چی بود تموم شد. نتایج رو هم حدود ۵۰ روز دیگه میدن. اضطراب رسیدن موعد امتحان بس نبود حالا باید منتظر نتایج بمونیم و خون و دل بخوریم.
از امروز هم تصمیم گرفته ام که بشینم و دانش ناقص کامپیوتری و برنامه نویسی خودم رو بهبود ببخشم و فعالیت خودم رو کما فی السابق از سر بگیرم. یه چند تا کتاب دیگه هم گرفتم. میخوام اول یواش یواش PHP رو به امید خدا تکمیل کنم و بعدش هم شروع کنم جاوا اسکریپت (JavaScript) , ایکس ام ال XML و خلاصه هر چیزی که مربوط به طراحی مدرن صفحات میشه. تا اینجا هم که CSS و PHP و HTML و یه خورده جاوا اسکریپت یاد گرفتم. اما خیلی کار داره تا آدم بخواد طراحی وب یاد بگیره. تا چند وقت پیش که یک صفحه طراحی میکردم همش با دریم ویور و فرانت پیج بود. یعنی فقط همین رو بلد بودم. اما دیگه تصمیم گرفتم کدنویسی و اصول اصلی وب رو یاد بگیرم تا مثل خیلی ها بتونم با Notepad کد بنویسم. مخصوصا چند روز پیش که توی وبلاگ یکی از دوستان که الان خاطرم نیست کجا بود دیدم یک نفر کامنت گذاشته و بعد از کلی گلایه نوشته بود "... بخدا طراحی سایت با فرانت پیج فرق داره..."خیلی برام جالب اومد. احتمالا سعی کنم درباره چیزهای عمومی که یاد میگیرم اینجا هم بنویسم تا اگه بدرد کسی خورد استفاده کنه.
ضمنا از همه دوستانی که توی این مدت به خاطر مشغله و خوندن درس میومدن سر میزدن کامنت میذاشتن و ...بعضی ها هم " دعا میکردن " و آرزوی موفقیت، ممنوم.
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحــظـه به دام دگــری پـا بســتی
گفتا شیخا هر آنـچـه گویی هسـتـم
آیا تو چنان که مـی نمایـی هسـتی
چند وقته توی ویلاگها و سایتهای خبری غیر رسمی خبر از انتشار فیلمی منسوب به زهرا امیرابراهیمی بازیگر نقش زهره در سریال نرگس است. این فیلم که به نقل از این منابع، کاملا وجهه پـــورنــوگـــرافی و به عبارتی ســکــســـی دارد به صورتی کاملا فاحش به نظر قصد تخریب این چهره مردمی را دارد. برخی منابع هم که قصد تولید خبر و شکار بازدیدکننده از طریق موتورهای جستجو و جذب آنها دارند دائما دم از دانلود این فیلم و نقد واهی و سودجویانه از این موضوع دارند و به این فیلم و شخصیت
منسوب به آن و بحث های پیرامون دامن میزنند، غافل از اینکه با آبروی یک انسان آنهم کسی که هیچ عقل سلیمی بر واقعی بودن عمل وقیح او صحه نمیگذارد بازی میکنند که با کمال بی شرمی در مقابل دوربین ظاهر شود و عنان حیثیت خود را به دست مشتی بی خرد و سودجو دهد. من خودم این فیلم را ندیده ام و صد البته تمایلی هم به دیدن آن و باور اراجیف برخی ها ندارم. چیزی که فراوان است نظیر همین فیلمها که مثل نقل نبات پراکنده و در دسترس همگان. روی سخنم با آنهاییست که با آب و تاب دادن به این قضیه و انتشار آن در سایتهای خود و تایید آن ننگی را برای خود میخرند که باید روزی در مقابلش پاسخگو باشند. کم ندیده ایم از این دست شایعات و تصاویر و فیلمها که برای مدتی بسیار کوتاه ملعبه قلم نویسندگان شده اند و به بایگانی ذهنها پیوستند. فیلمهایی که با رخنه در باور های مذهبی افراد سعی در تحقق اهداف سودجویانه شان داشتند. مثلا فیلم همان سگی که در حرم امام رضا (ع) گریه کرده بود. یا فیلمی که حضرت ابوالفضل در آن نمایانده شده و باعث تردید عده ای ساده لوح شده بود. و یا تصاویر واهی از بازیگران که به اصطلاح افراد ۱۸+ تنها باید آنرا ببینند و چه و چه و چه... درباره همان فیلم سگ گریان و حرم امام رضا (ع) بگویم که برای بار اول خبر آنرا در سایت بازتاب و دستگیری افراد و خدام سودجو را خواندم. ۲۴ ساعت نگذشته بود که سی دی آنرا در شهری دور افتاده که در آن دانشجو بودم یافتم. جای تردیدی نداشتم که تنها به قصد فروش سی دی و فیلم این واقعه صورت گرفته است. و حالا هم از بخت بد یک بازیگر این بدنامی و رسوایی نصیب او شده. بهرحال خداوند جای حق نشسته و بازیهای این بشر دو پا را نظاره گر است. کاری نکنیم که فردای قیامت در برابر عدل او درمانده شویم. بازی کردن با آبروی مردم نابخشودنیست.
گذشت. اين چند شب هم گذشت. شبهايي که برابر هزار شب هستند گذشتند. بهترين شبهاي خدا گذشتند. هر کي هر چي تونست خواست. هر چي تونست برد. اونم هر کي هر چي خواست داد. به يکي زياد به يکي کم. منم رفتم. منم گفتم. منم خواستم. اما اينبار چيز زيادي نخواستم. يعني چرا خيلي چيزا خواستم. اما چيزهايي خواستم که ماندگار باشن. چيزايي خواستم که قشنگ باشن. چيزهايي خواستم که با من باشن. واسه خودم خواستم. واسه اون خواستم. واسه اونها خواستم. همه چيز خواستم. واسه خودم خودم رو خواستم. اوني رو که خودش ميخواد رو خواستم. اوني که اونو راضي نگه ميداره خواستم. با عجز خواستم. با زاري خواستم. خواستم هميشه با من باشه. با اشتباهاتم منو ترک نکنه. تو خلوتم مواظبم باشه. تو تنهاييهام پيشم باشه.
نميدونم چرا مثل پارسال يه چيزي رو نخواستم. يه چيزي که ميدونم پارسال خيلي ازش خواستم اما... . امسال اصلا دلم نخواست.نميدونم... پارسال خودش رو خواستم. آره خودشو.خواستم منو ببره. ببره پيش خودش نگهم داره. ديگه تنها نباشم. ديگه غصه نخورم. ديگه ... .اما امسال نخواستم. چرا؟ نميدونم. شايد ازش دور شدم. شايد ازش فاصله گرفتم. شايد با پارسال فرق کردم. شايد. اما هيچوقت دلم نخواست اينجوري باشم. تو دلم اينجوري بشه. تاريک بشه. ولوله بشه. اما شده. نيدونم چيکار کنم.
منتظرم جواب بده.
همه کس و همه چيز رو واسطه کردم. براش از همه گفتم. شايد به خاطر اونها منو قبول کنه. همه اونهايي که اونجا بودن. همه اونهايي که نيازشون رو به خانه راز او مي سپردند و تو تاريکي با او نجوا ميکردن. همه اونها رو واسطه کردم. شايد بخاطر اونها. دلم آروم شد. چه جورم آروم شد. انگار سالها بود که حرفهام رو به کسي نگفته بودم. آنقدر آروم شدم که اصلا دلم نميخواست طلوع فردا رو ببينم. چون دلم نميخواست با تلالو اولين روشنايي نور سپيده دم روزم رو روزي ام رو از نو شروع کنم.
چند وقته خیلی سرم شلوغه. این که میگم خیلی نه این که مشغله کاری باشه و فرصت سر خاروندن نداشته باشم نه. راستش یه چند وقتیه که توی یک آموزشگاه مشغول تدریسم. زیاد نیست . هفته ای ۸ ساعت. البته چون تقریبا یه جورایی حالت آزمایشی داره اینقدر کم کلاس بهم دادند. بهرحال از بیکاری و تو خونه نشستن خیلی بهتره.
از یک طرف هم نوبت امتحان کاردانی به کارشناسیه و مجبورم بخونم! آره خیلی میخونم! با خودم قرار گذاشته بودم که از اول مهر شروع کنم. نشد. اصلا هر جا که این کامپیوترم باشه من نمیتونم درس بخونم. میگم یه نیم ساعت برم تو اینترنت به یکی دو جا سر بزنم بعد دوباره بشینم سر درس خوندنم. زهی خیال باطل. تا کانکت میشم سرم گرم میشه و میبینم شب شده. بعدشم که دیگه رو مود درس خوندن نیستم و میخوام بخوام. خب میگم حالا که وقت خوابه یه نیم ساعت دیگه هم بمونم باقی کارها رو بکنم بعد بخوابم. یه دفعه چشم باز میکنم میبینم نزدیک صبحه. نه دیگه باید بخوابم. میخوابم . بیدار میشم میبینم ساعت ۱ بعد از ظهره.
خلاصه اینکه این کامپیوتر شده واسه ما دردسر و برای بعضی ها هوو. حالا میپرسین چی از جون این اینترنت میخوام که انقدر توش ولگردی میکنم؟ راستش یه ۹ ماهی میشه که داریم روی سایتی کار میکنیم. اواخر زمستان ۸۵ راه اندازی کردیم و همینجوری داریم باهاش ور میریم. خب بله طراحی و ر