حدود دو ماه و بیست روزی میشه که توی این شرکت جدید مشغول کارم. خیلی وقت بود اینهمه استرس نداشتم. کار کردن توی شرکتی که همش استرس و فشار باشه رو اصلا تجربه نداشتم. همیشه از جاهایی که حداقل تنش رو داشته باشه استقبال میکردم. همیشه دوست دارم تو محیط های خلوت وقتم رو بگذرونم و کار کنم. هي مطالعه کنم. اما اینجا دقیقا برعکس اون چیزی هست که همیشه فکرش رو میکردم.
جایی که کار میکنم یک شرکت تولید قطعات خودرو مثل سپر پرشیا، انواع پژو، سمند و این جور ماشین های توی ایران هستش. دو سه تا کارگاه بزرگ هم داره که شب و روز تولید میکنند. مسئولیت من پشتیبانی از شبکه و مدیر فروش خارجی هست. با کشورهایی مثل آلمان، ايتاليا، چين، اسپانيا، تايوان و ... كار ميكنيم و مواد اوليه و گاهاً قطعات مورد نياز رو سفارش ميديم. امروز که بر حسب وظیفه رفته بودم از یکی از کارگر هاي توي سوله ليست اجناس بارگيري شده رو به همراه شماره باركدها تحويل بگيرم، با ديدن يك صحنه دلم خيلي سوخت.
آقايي كه مسئول نوشتن شماره باركد هر محصول بود رو صدا زدم و از او خواستم تا آنها را تحويل من بدهد. وقتي كه با من به كارگاه خودش رفت كاغذها رو از گوشه اي درآورد و با چهره اي مستعصل نشونم داد. چون مرتب ننوشته بود از ترس توبيخ شدن چهره درمانده به خود گرفته و در ميان هر كلمه اش نامم را به نشانه احترام صدا ميزد و توضيح ميداد كه چرا اين اتفاق پيش آمده. چيزي كه باعث ناراحتي ام بود مواجه شدن با چنين شرايطي نبود. اين كه ميدانستم اين فرد مدرك ليسانس ادبيات دارد و حالا و بعد از ۱۶ سال درس خواندن به جاي كار كردن در شرايطي در خور تحصيلات، مجبور بود در كارگاهي كارگري كند و به آدمي مثل من كه هم از نظر سن و هم از نظر تحصيلات در سطح پائين تري است "بله آقا" بگويد. از خودم شرمم ميشود وقتي به داخل كارگاه ميروم و با كارگرهاي ساده لوحي مواجه ميشوم كه تنها به واسطه لباس و محل كار مجبورند به آدم سلام بدهند و آدم را آقا خطاب كنند در صورتي كه مطمئنم درصد بهره وري آنها به مراتب بيشتر از من است.